
چشمان آبی و روزهای پر غبار
دیروز تهران نبودم؛ رفته بودم بم تا صبح امروز.
آنجا رفیقی دارم که با چشمان آبیاش دنبال Proof of concept میگردد؛ دنبال دلیلها و نشانههائی تا بتواند مفهوم و مقوله مورد نظرش را خلق کند و در برابر دیدگان دیگران قرار دهد.
شک ندارم کار او برای تبلور مفاهمیی که دنبال آنهااست؛ به مراتب [و در واقع در تبدیل مفهوم مورد نظرش به سازه] سخت تر از روندی است که ما در علوم انسانی دنبال میکنیم. او که ژئو تکنیک خوانده و هنوز طالع خاکها، سنگها و ماسهها را میخواند، در گوشهای از ارگ فرو ریخته بم در لابراتواری کوچک به دنبال دستیابی به الیافی است که تا آنها را از طریق سوراخهائی که در دیوارهای شکاف خورده ایجاد میکند؛ عبور دهد و دیوارها را دوباره مثل غرور این بلند بالای فروریخته؛ برافرازد.
می گفت باید دیوارهای ريخته را در کلاف قرار دهد، مواد مناسبی را در شکاف دیوارها تزریق کند و اگر به آن دست یابد؛ این بنا علاوه بربازسازی؛ ارزش تاریخی و فرهنگیاش را هم حفظ خواهد کرد. میگفت نمیشود برای بازسازی بنایی که چندین هزار سال قدمت دارد؛ از مصالح مدرن استفاده کرد؛ چنین کاری ارزش تاریخی مکان را از بین میبرد و اصلا استفاده از مصالح سنتی در چنین پروژههائی یک باید و ضرورت جهانی است و به همین خاطر است که او دنبال آن الیاف ویژه است.
تا به حال تیمهای کارشناسی کشورهای متعددی به موضوع بازسازی ارگ بم علاقه نشان دادهاند؛ اما هیچکدام نتوانستهاند proposal بدهند
با شور وذوق میگفت اگر اینکار عملی شود؛ آن وقت باید الیاف را از درون دیوارها به عمق زمین عبور داد و آنجا متصلش کرد. این اتصالها باید در بالای دیوارها هم انجام شود تا فشارهای زلزله احتمالی بعدی؛ باعث ریزش آنها نشود.
او دارد ابزارها و تکنولوژیهایش را در نقطهای از ارگ پر غبار بم تست میکند که به آن خانه سیستانی میگویند؛ خانهای که ظاهرا در دوران سامانیان ساخته شده و هرگز گمان نمیکرده روزی میزبان یک دکتر ژئوتکنیک باشد به نام دکتر محسن کاشی.