تئوری: نسبت دادن
مفاهیم ارتباطی به زبان ساده
تئوری انتساب؛ نسبت دادن؛ منتسب کردن و یا صفت تراشی (attribution theory) یا هر معادل بهتر دیگری که می شود برایش ساخت، این نکته را در مرکز توجهات خودش قرار داده است که انسانها چطور به یک دیگر خصایص یا صفتهائی را نسبت میدهند.
یافتههای ارتباطی حاکی از آن است که آن دسته از اطلاعات، افراد و موقعیتهائی که نسبت به دیگران وضعیت متمایزتری دارند و به عبارتی دیگر نسبت به دیگران در حالت stand out قرار دارند؛ بیشتر در معرض اطلاق خصایص یا گرفتن نسبتهای مختلف قرار میگیرند. علت این امر هم روشن است: آنها با بافتی که در آن قرار دارند؛ شبیه نیستند و یا به دیگر زبان عادی نیستند.
برای تئوری Attribution یک مثال همیشگی وجود دارد که ارائه دهندگان این تئوری آنرا مطرح کردهاند:
1. خانم یانیس تنها کسی است که در رستوران ماهی سفارش داده است. بنابراین، این رفتار یا این کار او را به خلق و خوی او نسبت می دهند
2. اما اگر خانم یانیس در هیچ جای دیگری جز در این رستوران ماهی نخورد؛ این رفتار او را به رستوران نسبت می دهند (یعنی به موقعیتی که در آن قرار دارد)
باید اضافه کنم که وقتی مثال مربوط به رستوران باشد، چاشنی هم میخواهد: عدهای هستند که رفتار خودشان را همیشه به موقعیتها نسبت میدهند، ولی رفتار دیگران را به خلق و خوی آنها.
و حالا چند پرسش برای اینکه به این موضوع بیشتر فکر کنید که راستی چه چیزی باعث شکل گرفتن ادراکات ما نسبت به دیگران میشود؟
- داستان فیل مولوی در کجای این بحث قرار میگیرد؟
- اصطلاح کور خود بودن و بینای دیگران؛ چه ربطی به این بحث دارد؟
- اینکه میگویند خودگوئی و خود خندی؛ عجب مرد هنرمندی، به این بحث مربوط است؟
- آیا مجموعههایی هم داریم که به ادراکات ما شکل بدهند و باعث شوند ما ادراکات خودمان را تعمیم بدهیم؟ (مثلا اینکه بگوئیم این گربه است که دارد ادای ببر را در می آورد!)
[یعنی چون ببر را شناختهایم رفتار گربه را قضاوت کردهایم/ گربه و ببر به عنوان یک مجموعه از کوچک به بزرگ]
- درک شما از دیگران یا آنچه به دیگران نسبت میدهید چقدر تحت تاثیر کلیشههای مجموعهای موجود درباره آدمها و موقعیتها است؟
یادتان باشد که کلیشهها به خاطر سادهسازی درک و به خاطر شتاب دادن به روند درک (البته بدون عمق و واقعگرائی) میتوانند شما را زود به قضاوت بکشانند.