یاد: مرتضی ممیز
خدا رحمت کند آقا مرتضی را
که سراپا آموزه بود و عاشق زندگی
و چه بسیار توصیهها از او که هماره راهنمایم در سلوک با دیگران بوده است.
این مطلب را سال پیش برایش نوشته بودم؛ که چاپ هم شد.
می گذارمش اینجا به نشانه ادای احترام قلبی به برادر بزرگترم؛
به دوست و به مردی که در زندگی بسیار از او آموختم.
آقا مرتضي سلام! اسبت كجاست؟
من پدر گرافيک نيستم، پدر گرافيک نوين هم نيستم.
من تنها يک تلاشگرم. اين تعارفات متعلق به جامعهای است که دنبال سمبلهاست
اما او سمبل است، چه بخواهد و چه نخواهد، مميز است، مرتضي. ممتاز و اثر گذار.
آقا مرتضي آن نيمرخ سنگي كرانه كيش است كه دهها بوسه خورشيد را ديده بر آبهاي لاجوردي و دهها ستيز صبح را در پس گرفتن رنگهايش از شب و عبور هزاران پرنده را در راههاي بيشناسه آسمان. او ميداند كه همچو مرواريد در كف دريا نشستن ميتوان.
يك اتود:
چهار سال پيش رفتم دفتر مرتضي خان براي يك مصاحبه. سرحال بود .اين شانس من بود. من عصبانيت آقا مرتضي را ديدهام و اين بار، اين شانس شماست كه عصبانيت آقا مرتضي را نديدهايد. به يادش آوردم يكي از روزهاي سالهاي دور را كه در ساختمان اسكان ميرداماد دمار از روزگار آدمي درآورد كه ايراني نبود و طعنهاي زد به فرهنگ ايرانيها ..... روز آن مرد، همان لحظه، در نخستين فرياد مرتضي خان، شب شد. من هم بينصيب نماندم ... . پاشو پسر! .....
مصاحبه انجام شد. آقا مرتضي چند روز بعد آمد دفتر صنعت چاپ و مصاحبه پياده شده از نوار را دوبار ديد. وسواس داشت. دو سئوال را كه به نظرش تعريف از او بود حذف كرد. سراغ ليد مصاحبه را گرفت. گفتم انتقاد از شماست! و با اين شيوه نگذاشتم چاقوي آقا مرتضي بر گرده ليد جا خوش كند. شما هم كه ميدانيد چاقوهاي آقا مرتضي همه جا هستند، آويزان از سقفها و روييده در گلدانها. آقا مرتضي كه رفت اين ليد بر پيشاني آن مصاحبه نشست:
اين گفتوگو يك اتود است، همين و بس. اتود مردي كه گرچه موهايش سپيد شده، ولي تازه ميخواهد بهخودش نهيب بزند، جستجوگر باشد و بيپروا. قرار بود درب اين گفتوگو بر پاشنه تنديسي بچرخد كه از او در كيش برپا شده است، تنديسي كه شناسه جايگاه حرفهاي او در عرصهاي است كه سهدهه از عمر مرتضي مميز را به خود اختصاص داده است. به اولين سؤالم كه جواب داد، حس كردم با يك رييس قبيله سر و كار دارم. گرچه اين حس را سالها پيش از او گرفته بودم، اما لحن او اين بار تفاوتي معنادار برايم داشت. او تازه چيزي را كشف كرده بود كه از آن با عنوان انرژيذهني ياد ميكرد، و وقتي حرف خواجه عبدالله انصاري را بهميان كشيد و از مبارزه حرف زد، ترديدي برايم باقي نگذاشت كه اين گفتوگو نبايد به تك و پاتك كشيده شود. معلم گرافيك ايران ميخواست درسهاي خودش را مرور كند تا در اين مرور، قبيلهاش را به نقطهاي تازه بكشاند. با او همداستان شدم، با گريزهايي گاه و بيگاه، تا اين اتود شكل بگيرد، تا تنديس زنده بهنقد تنديس كيش بنشيند.
يك خانه :
يك سال بعد خانهاي در شمال تهران، پاي كوه، در كاشانك، اينجا كاشانه تازه آقا مرتضي است. با دو مرتضي ديگر، تفرشي و كريميان به ديدن آقاي مميز آمدهايم.
روبوسي با لحاظ سبيل آقا مرتضي كه سبيل من در برابرش به رژ لب ميماند با خير و خوشي تمام مي شود! از پلههاي مرمر پايين ميرويم . افسانه خانم نيست. اقا مرتضي ميخواهد پذيرايي كند. معلوم است كه بلد نيست.
چند خرمالوي نارنجی درسبدچوبي، كشمشهاي سبز و چند فنجان چای روي ميزي كه زير تن پوشي دست بافت پنهان است، راه را براي يك گپ وگفت مفصل باز ميكند. آقا مرتضی از خانه تازه میگويد و كار.
همان اتود اول:
در دفتر كار آقاي مميز به او ميگويم اجازه بدهيد بصریتر صحبت كنم، از ديد من تنديس نصب شده شما در كيش يك فانوس دريايی است. آيا ممكن است اين فانوس دريايی بهقايق زندگی شما جهت ديگري بدهد؟
بله، احساس میكنم كه حالا كار من خيلي سختتر شده، من گاهي بهخودم در كارها زنگ تفريحي ميدادم. ممكن بود يك كار را حديث نفس خود بدانم و الزاماً بهفكر مخاطب نباشم. اما حالا احساس ميكنم براي هر كاري بايد بهجامعه بيشتر فكر كنم و با زحمت و دقت بيشتر و بهطور تمام عيار خود را در خدمت جامعه قرار دهم ..... سابق براين شايد اين قدر مقيد بهرفتار خودم نبودم.... سابق بر اين خيلي مدعي بودم. حالا بهفكر ميافتم كه بايد بيشتر اتود كنم .....
ووقتي مي پرسم براي شما روشن است كه مردم از شما چه ميخواهند، يا اينكه كدام كارتان را ارج نهادهاند و كدام را فراموش كردهاند به من میگويد:
تصور ميكنم، ولي يقين ندارم و همين حس برای من كافي است. وقتي كه باورم ميشود كه توانايي پرواز در يك كار را دارم، تمام نيروهايم بسيج ميشوند. اين حسي است كه انسان معمولاً در جواني دارد و بسيار هم باارزش است، ولي من اعتقاد دارم كه در پيری نيز جستجوگري و پرواز را كه ظاهراً علامت جوانی است، نه با انرژی بدنی كه با انرژي ذهني انجام ميدهيم. انرژي جوان بيشتر حسی و جسمی است و انرژی پيری بيشتر خردی و ذهني است. انرژی ذهني فرد مسن اصلاً كم نيست. بهنظر من انرژی هيچگاه از بين نمیرود و كم و زياد نمیشود، بلكه شكلش عوض ميشود. هدف من از اين حرفها اين است كه براساس اين انرژي ذهني الان هم، همچنان آمادگی كامل براي كار و خلاقيت دارم ........
زندگي آزمايش است نه آسايش. اگر زندگي مبارزه نداشته باشد، ديگر زندگی نيست.
جمله آخري را آقا مرتضي به نقل ازخواجه عبدالله انصاری ميگويد و میافزايد:
بايد از بالا بهقضايا نگاه كنيم نه از پهلو. چون از پهلو ترسناك ميشود، از بالا آن را مثل يك آزمايشگاه ميبينيم. دنيا يك آزمايشگاه بزرگ است در آزمايشگاه بايد بيشتر فكر كرد نه تماشا
همان خانه:
مرتضی خان پشت به شومينه نشسته و روی برآمدگی بالای شومينه ده پانزده تنديس ريز ودرشت كنار هم جا گرفتهاند و انگار دارند به حرفهای او گوش ميدهند. در انتهای سالن، يك در شيشهاي بزرگ بين باغچه و ما فاصله انداخته است. مرتضی خان ابتدا از كسالتي كه دارد گلايه مي كند، اما ديري نمي پايد كه اسب خاطره زين میكند. چابك سوار ما كه حالا مرتضای لحظات پيش نيست به حومه كرج ميرود به ييلاقات. ديوار ميكشد، راه ميزند، درخت ميكارد و آب ميزند. نشان را نشانه ميرود، به بهنود سر میزند، به شاملو و كيارستمي. به پاريس ميرود، جوايز نمايشگاههای بينالمللی را میگيرد، به فستيوال کن میرود و برمیگردد، نمايشگاه و بیينال ميگذارد ..........
چشمم به سر سنگی بزرگ نيمای يوش میافتد، پايين پای شومينه. او هم دارد به حرفهای آقا مرتضی گوش ميدهد. چشمم به كتابخانه چوبی ميافتد، كنار ديوار ايستاده، انگار نفس نفس ميزند تا گلوگاه انباشته از كتاب. لابد شش کتاب خود مرتضی خان هم كه در باره طراحی و نقاشی است بين آنهاست.
يك كتابچه كه تازه منتشر شده و گوشههايی از زندگی آقا مرتضي را به تصوير كشيده، جلوي پای اسب خاطره سبز مي شود. مرتضی خان پايين ميآيد، كتابچه را امضا ميكند. يك كتاب براي سه نفر.
اما من از دو همراهم ثروتمندترم. من كتاب ديگري از ستايش شدهترين گرافيست ايران را دارم درباره كارنامهاش در فاصله سالهاى 1336 تا 1380 به نام طراحی روی جلد؛ با امضای خودش، با اين عبارت: برای رفيقم يونس.
1336 تا ....!؟ اين كه سال تولد من است. پدر گرافيك نوين ايران...... او سمبل است، چه بخواهد و چه نخواهد.........
- يونس! چقدر سيگار می كشی!
در شيشه اي بزرگ بين باغچه و ما كنار ميرود. بر روی ايواني كه يا ايوان است يا تراس يا حياطي نقلي در حصار درخت وگل؛ ما میمانيم و چاقوهای آقا مرتضی كه حالا نثار عيب و ايرادهاي كاشانه جديدش میشود. او دارد به شيوه خودش اعتراض ميكند.
افسانه خانم ميرسد. برميگرديم به سالن. در شيشهاي بزرگ حالا دوباره بين باغچه و ما جا خوش ميكند. دوباره مينشينيم. اوضاع پذيرايي كه بهتر ميشود، آقا مرتضي دوباره سوار ميشود. اسب خاطره هم كه حالا نفسي تازه كرده میتازد به شهر ستارهها. حرفها گل انداخته، اما شب هم پاورچين پاورچين آمده و پشت در شيشهای نشسته.
يك موزه، سال 80:
به بچههای كلاس خبرنويسی گفتهام كلاس نيايند و برای تمرين عملی بروند به موزه هنرهاي معاصر و از نمايشگاهي كه برپاست خبر تهيه كنند. به موزه كه میرسم دانشجويانم مرتضی خان را در ميان گرفتهاند و دارند پشت سرهم میپرسند تا پاسخهاي اقا مرتضي را براي تكميل خبرهايشان بگيرند. اقا مرتضی از آن وسط با صدايي بلند میپرسد: اينها شاگردهاي تويند؟
و من تكذيب میكنم! میخندد،ازانرژی بچهها ميگويد و ياد جوانی ميكند.
همان موزه، سال 82:
نمايشگاه گرافيك سه قاره به موزه هنرهای معاصر آمده است. بخشی از نمايشگاه به احترام و به پاس كوششهای مرتضی مميز، در برگيرنده مجموعه آثار او در دورههای مختلف است
دی ماه است، مدت هاست آقا مرتضي را نديدهام به تفرشي زنگ زده و گفته با يونس بيائيد موزه، ديدار تازه كنيم. عصر سه شنبه است، فرشيد مثقالي، غلامحسين نامی، محمد احصايی و آيدين آغداشلو، ابراهيم حقيقی، فتحالله مرزبان، مصطفی اسداللهی و امرالله فرهادی و ...... سخنها و خاطرهها دارند از مميز ....... در آخرين ثانيههای پيش از آغاز مراسم اعلام ميشود، مميز به دليل بيماري جسمي حضور پيدا نخواهد كرد... دلم ميريزد ... آن كاشانه در كاشانك ....... فانوس دريايي ..... تنديسها ..... پرسشها
همان موزه، چند روز بعد:
آقا مرتضی پشت يك ميز بر روی سن است، كنارش هم فرشيد مثقالي نشسته.
بايد از بالا بهقضايا نگاه كنيم نه از پهلو. چون از پهلو ترسناك میشود، از بالا آن را مثل يك آزمايشگاه میبينيم. دنيا يك آزمايشگاه بزرگ است در آزمايشگاه بايد بيشتر فكر كرد نه تماشا.
آقا مرتضی دارد حرف می زند
از پهلو ترسناك میشود....
چرا نمي توانم از بالا نگاه كنم .....
در آزمايشگاه بايد بيشتر فكر كرد نه تماشا...... دارم تماشا ميكنم يا فكر ميكنم ؟
مرتضي مميز دارد حرف ميزند. سالن جاي نشستن ندارد . من و سيد فريد قاسمي و خيلیهای ديگركنار ديوار ايستادهايم
يک جوان دوست دارد خود را نشان دهد، معترض هم هست. اما من اکنون هيچ اعتقادی به جناحهای سياسی ندارم، رفتم کنارشان و ديدم که توخالیاند. میخواهم تاريخ را به شما ياد آوری کنم. چاقوهای آويزان از سقف يا کاشته در گلدان، جيغی از ته ريهام بود. الان دلم نمی خواهد آن جيغ را هم بزنم . بايد تخمی را پروراند که منطقی باشد.....
گرافيستهاي بينالمللي حاضر در سالن هم بدون مترجم دارند به حرف هاي مرتضي مميز گوش میدهند. آنها ميدانند او چه ميگويد، نه از حرفهايش، كه از آثارش و از نگاهش به زندگی:
زندگي كوششي لذت بخش است؛ اگر آدم خوب و مثبت ببيند. اين مثبت ديدن صرفا نگاه يك آدم هالو به زندگي نيست؛ بلكه جوهر خوشبختي را كه خاص خوش بختي است، دست كم بو كشيدن است....
چهل و پنج سال تلاش بیوقفه در عرصه گرافيک معاصر ايران، ايجاد تشکل حرفهای طراحان گرافيک، خلق فضاهای جديد طراحی، مديريت هنری و گرافيکي بسياری از نشريات معتبر ايران، طراحی صحنه و مطرح ساختن گرافيک ايران در صحنههای بينالمللی و بالاخره تدريس و... از مميز چهره ای منحصر به فرد ساخته، فراتر از مرزهای ايران.
مميز سه فيلم کوتاه هم ساخته كه عنوان يكي از آنها اين بود:
آنکه عمل کرد و آنکه خيال بافت .
و مرتضي خان همان اولي است: آنکه عمل کرد.
او حالا در نمايشگاه گرافيك سه قاره داشت از خودش ميگفت، بينقاب و بيپيرايه:
من پدر نيستم؛ پدر گرافيك نيستم؛ پدر گرافيك نوين هم نيستم؛ من تنها يك تلاشگرم. اين تعارفات متعلق به جامعهاي است كه دنبال سمبلها است.
آقا مرتضي راست ميگفت؛ ولي دل من هم دروغگو نيست: او سمبل است، مميز است، مرتضي. ممتاز و اثر گذار.
همان خانه، سال 83:
نه، اين يكي هنوز رخ نداده، يعني الان كه دارم اين مطلب را مينويسم، عيد در راه است! چيزي به عيد نمانده. به كاشانك خواهم رفت، به ديدن تلاشگر؛ به ديدن آقا مرتضي تا جوهر خوشبختي را دست كم بو كشيدن.
آقا مرتضي سلام! عيدت مبارك! اسبت كجاست؟