Jan 13, 2012

چطور مانع جستجو در گوگل پلاس شویم؟

گوگل؛ سرویس گوگل پلاس را هم به نتایج جستجوهای خود افزوده است. این سرویس چیست و چطور می‌شود آنرا غیرفعال کرد؟

گوگل که ویژگی تازه خود را "جستجو کن به اضافه دنیای خودت!" (search, plus your world) نامیده، حالا این امکان را به وجود آورده است تا نتایج جستجوی شما براساس اکانت گوگل پلاس به حالت شخصی در آید و به این ترتیب محتوای شما و محتوای شبکه گوگل پلاس شما به نتایج هر جستجویی در گوگل اضافه شود.

اما چطور می‌شود این امکان را بست؟

نتایج فراوان برای هر جستجو مایه دردسر است و حالا تازه اضافه کنید این نوع نتایج را!

شما حتی اگر نتایج شخصی را پنهان کنید باز به محض جستجوی بعدی این نتایج به صورت دیفالت ظاهر می‌شوند. چه کنیم که کلا از دست این دردسر راحت شویم؟

در همان صفحه جستجوی گوگل به بالای صفحه در سمت راست بروید و به شیوه زیر عمل کنید:



1. بر روی آیکون انتخاب‌ها (Options) کلیک کنید؛

2. بر روی تنظیمات جستجو (Search Settings) کلیک کنید؛

3. وقتی وارد بخش تنظیمات جستجو شدید آنجا بخشی هست به نام نتایج شخصی (Persona;Results).

4. تمام شد! use را به do not use تغییر دهید

Jan 12, 2012

مطالعات فرهنگي، نظريه انتقادي و حاكميت فرهنگي

نویسنده: کنت تامپسون / مترجم: يونس شكرخواه
  • چكيده
مي‌توان چنين استدلال كرد كه در پرتو «چرخش فرهنگي» در جامعه‌شناسي، جستجو براي منابع جديد نظريه انتقادي مي‌تواند به طرز مفيدي با ملاحظه سهم عرصه بين رشته‌اي مطالعات فرهنگي آغاز شود. اين امر به ويژه در رابطه با موضوع سازش دادن نظريه انتقادي راديكال با نيازهاي سياست و اجراي فرهنگ؛ مي‌تواند با درس‌هاي آموخته شده از مكتب فرانكفورت وسپس مطالعات فرهنگي بريتانيايي مرتبط باشد.
در اين مقاله براي ترسيم اين موضوع غامض، سهم اين دو سنت در نظريه فرهنگي و مباحث مرتبط با حاكميت فرهنگي مورد بررسي قرار گرفته است.
واژگان كليدي: نظريه فرهنگي، حاكميت فرهنگي، مطالعات فرهنگي، صنعت فرهنگ، ايدئولوژي، فرهنگ توده و گستره همگاني.
  • مقدمه
در جستجوي منابع جديد براي نظريه فرهنگي در دوران متأخر يا دوره پسامدرن و در پرتو "چرخش فرهنگي" در جامعه‌شناسي، اين نكته شايان ذكر است كه چنين منابعي را در چه بخشي از عرصه بين رشته‌اي مطالعات فرهنگي مي‌توان سراغ گرفت (آنگونه كه در ژورنال‌هايي چون مطالعات فرهنگي و ژورنال‌ بين‌المللي مطالعات فرهنگي بسط و بازنمود يافته‌اند). با داشتن چنين هدفي در ذهن، گام مفيدي كه مي‌توان برداشت اين است كه به ارزيابي درس‌هايي پرداخت كه از تلاش‌هاي مكتب فرانكفورت آموخته شده است. علاوه بر اين، بررسي پيشرفت‌هاي حاصله از ايجاد يك نظريه انتقادي متناسب و مرتبط با شرايط معاصر در سنت متاخر مطالعات فرهنگي بريتانيايي نيز مفيد خواهد بود.
سازگارسازي تمايل به نظريه‌هاي انتقادي راديكال در قبال فرهنگ حاكم با نوع مشغوليت مورد نظر كساني كه مي‌خواهند نفوذ مثبتي بر سياست و اجراي فرهنگ داشته باشند، همواره يكي از مشكلات پايداري بوده كه از مكتب فرانكفورت تا مطالعات فرهنگي بريتانيا وجود داشته است.
سهم اين دو سنت مطالعاتي در نظريه فرهنگي براي بحث پيرامون حاكميت فرهنگي به طرز مفيدي اين شرايط دشوار را به تصوير مي‌كشد.
نمونه نقش و سهم مكتب فرانكفورت را مي‌توان را كار آدرنو ديد كه ميان نقش‌هاي انتقادي و فني ـ اجرايي روشنفكران؛ تمايز قائل شد (ادرنو، 1991)، نقد هابرماس درباره افول فرهنگي در گستره همگاني نيز مورد ديگري است كه يك نسل بعد مطرح شد (هابر ماس، 1989).
سهم مطالعات فرهنگي بريتانيايي در اين زمينه متنوع‌تر بوده و در چند مرحله صورت گرفته است، اين مطالعات تاثير گسترده‌اي بر جامعه‌شناسي گذاشته است و اين موضوع نه تنها در بريتانيا و مستعمرات پيشين آن (مشتمل بر استراليا و آمريكا شمالي) بلكه فراتر از آن نيز صورت گرفته است.

مطالعات فرهنگي بريتانيا در مرحله نخست، نقد خود را از فرهنگ توده‌وار ارائه كرد اين نقد با آنچه مكتب فرانكفورت ارائه كرد، متفاوت بود و سپس به سراغ جامعه‌شناسي آمريكايي انحراف و ماركيسم و ساختارگرايي اروپايي رفت و با جذب اين موارد، آنها را در ارزيابي خرده‌فرهنگ‌ها و فرهنگ مردمي به كار گرفت. مطالعات فرهنگي بريتانيايي در مرحله كنوني از جنبه نظري از تنوع بيشتري برخوردار شده و با مسائل مرتبط با سياست فرهنگي بيشتر درگير شده است. اين مسائل مواردي مشتمل بر بازنمودهاي فرهنگي از نژاد و قوميت تا سياست‌هاي مرتبط با موزه‌ها را در برمي‌گيرد. اين عرصه كاملاً دغدغه‌هاي فزاينده مربوط به مقوله "مفيد بودن" در مطالعات فرهنگي را نشان مي‌دهد. اين موضوع با كار فوكو درباره حكومت‌گري آغاز مي‌شود (فوكو، 1991) كه بر موضوع نقش‌ شكل‌هاي ويژه دانش و تخصص در سازماندهي حوزه‌هاي حكومت و مديريت اجتماعي مي‌پردازد (بنت، 2000 :1).

در مقايسه مراحل اوليه و بعدي، اين نكته‌اي آموزنده است كه بايد به نقش نقدها و دغدغه‌هاي مطالعات فرهنگي بريتانيا در زمينه سياست و اجراي فرهنگ، احترام گذاشت . در اين زمينه استدلال خواهد شد كه در حاليكه تأكيد مطالعات فرهنگي بريتانيا بر جدايي منتقدانه از حاشيه‌ها متمركز بوده است، اما هميشه اين امر با مسائل مرتبط با سياست و مديريت فرهنگي عجين بوده است. تنش مشابهي را هم مي‌توان در سنت مكتب فرانكفورت ديد.
  • نظريه انتقادي و اداره فرهنگي: آدورنو و هابر ماس
"فرهنگ توده"، هدف انتقادي مشترك مكتب فرانكفورت و نسل اول مطالعات فرهنگي بريتانيا بوده است. در هر دو مورد، منشأ انتقادها از جريان چپ آغاز شده و بر تأثيرات "صنعت فرهنگ" سرمايه‌داري بر فرهنگ طبقه كارگر متمركز بوده است. با اين همه، نقد فرهنگ توده نيز محور مشتركي داشته كه مشتمل بر نقدهاي محافظه‌كارانه و رومانتيك از سرمايه‌داري و شكل‌هاي تجاري فرهنگ عامه در قرن نوزدهم بوده است.
در واقع، نخستين ابراز علاقه روشنفكري به تعقيب فرهنگي مردم عادي از كشف رومانتيك "فولك" (مردم) در آلمان آغاز مي‌شود و تا پايان قرن هجدهم ادامه مي‌يابد.
آثار گوته و هردر در ايجاد تصويري از "فولك" سنتي قبل از دوران صنعتي، نقش به سزايي داشت و پس اين تلقي از طريق آثار توماس كارلايل به انگليس منتقل شد و سپس بر نقد سوسياليستي نوپاي چهره‌هايي چون ويليام ‌موريس و جان راسكين تأثير گذاشت.در پايان قرن نوزدهم واژه فولك كه مورد علاقه رومانتيست‌ها بود به واژه توده‌ها تغييير يافت.
در مورد مكتب فرانكفورت، در آغاز در آلمان و سپس در دوران تبعيد در آمريكا، يك بازنگري راديكال در مقوله نقد جامعه توده‌وار صورت گرفت. اين كار از طريق همگراسازي عناصر آن با تحليلي از انحصار سرمايه‌گذاري صورت عملي به خود گرفت. اين امر به ويژه با اتكا بر آنچه كه آدورنو و هوركهايمر صنعت فرهنگ مي‌خواندند صورت گرفت تا تمام منابع اپوزيسيون را ساكت كند يا در بر بگيرد. (آدورنو و هوركهايمر، 1972). 
انتقاد از فرهنگ توده‌وار آنچنان قوي بود كه سهم و نقش مكتب فرانكفورت را با نظريه انتقادي مترادف ساخت.
با اين همه، اين ترادف باعث كم‌رنگ‌شدن نفوذي مي‌شود كه فرانكفورتي‌ها بر عرصه اجرا و سياست فرهنگي داشتند تا روشنفكران را در اين عرصه درگير كنند.
يكي از كارهاي آنان ارتباط با دپارتمان جامعه‌شناسي دانشگاه كلمبيا و همكاري نزديك آنان با دفتر پژوهش‌هاي راديو بود كه توسط پل لازار سفلد اداره مي‌شد.

دغدغه‌ نظري انتقادي آدورنو در زمينه در نظر گرفتن ارتباط موجود ميان فرهنگ و اجرا (دولت) در سراسر زندگي او وجود داشت و در هر زمان ممكن به اين ارتباط مي‌پرداخت. از ديدگاه وي، راهي براي غلبه بر اين تضاد فرهنگ و دولت به مثابه دو عنصر مهم سازنده زندگي اجتماعي به نظر نمي‌رسيد. اما بالاخره او تصديق كرد عليرغم ادعاهاي استقلال و بحث هنر براي هنر، خالقان فرهنگ نمي‌توانند از روندهاي اجرايي عقب بنشيند (آدورنو، 1991 :103). يكي از مواردي كه او بيشترين اميد به آن را در قالب سياست براي اجراي فرهنگ دارد و به آن در انتهاي مقاله "فرهنگ و اجرا" اشاره مي‌كند اين است كه بايد به محتواي ويژه فعاليت‌هايي كه اجرا مي‌شود، احترام گذاشت. اين امر بايد مبتني بر شناخت خودآگاهانه تضادهاي ذاتي اجراي يك برنامه در عمل باشد كه در دروني‌ترين لايه‌هاي خود بر خلاف برنامه عمل مي‌كند. در عين حال بايد از محدوديت‌هاي خود نيز شناخت داشت. اين نكته در عمل به اين معنا بود كه بايد در برابر برداشت‌هاي برتر كه مبتني بر تخصص فرهنگي است سر تعظيم فرود آورد. متخصص تنها كسي است كه مي‌تواند اصل فرهنگ را در عرصه اجرايي بازنمود دهد و تخصص تنها نيروي توانا و در خدمت حمايت از موضوعات فرهنگي است كه مي تواند از فرهنگ در برابر بازار صيانت كند؛ بازاري كه امروزه به طرز غير قابل ترديدي فرهنگ را عقيم مي‌گذارد و تنها همين تخصص است كه مي‌تواند از افراط‌هاي دموكراسي در زمينه كاربرد مصالح جمعي عليه خود جمع جلوگيري كند. (آدورنو، 1991 :112).

اعتقاد آدورنو به به بحث متخصص فرهنگي به عنوان فرد كليدي در سياست‌سازي و اجراي فرهنگ ـ كه يك نگرش از بالا به پائين است ـ متعاقبا به عنوان ديدگاهي كه نخبه‌گرا و حمايت محور است، مورد انتقاد قرار گرفته است. اين انتقاد عمدتاً از جانب كساني صورت گرفته است كه خود را سخنگويان در حاشيه قرار گرفتدگان فرهنگي مي‌خوانند.

قطعاً رويكرد "از پائين به بالاي" آدورنو، نسبت به تفكر معاصر؛ از تجانس بيشتري برخوردار است. در اين رويكرد، فرد مي‌تواند در نهادها جايگاهي پيدا كند و در آنجا برمبناي درك انتقادي به بلوغ برسد و سپس با توجه به تضادها و تفاوت‌ها در فرهنگ، بين فرهنگ و تجربه اجتماعي دست به عمل بزند:
"در حال حاضر، افراد در نظم ليبرال- دمكراتيك؛ هنوز از آزادي كافي در نهادها برخوردار هستند و مي‌توانند با تكيه به اين آزادي تا حدودي در تصحيح سازمان‌ها نقش ايفا كنند. هر كس كه با ثابت قدمي و با درك وآگاهي انتقادي از ابزارهاي اداري سازمان خود استفاده مي‌كند هنوز در موضعي است كه مي‌تواند چيزي را تحقق ببخشد كه متفاوت از اجراي صرف فرهنگ سازماني باشد" (آدورنو، 1991 :113).

اين بحث مكان، براي اقدامات افرادي كه داراي تفكر انتقادي هستند در چارچوب بحث پيرامون كنشگران نهادي يا رويه‌هاي فرهنگي دنبال مي‌شود. او در پايان مقاله "وقت آزاد" نيز با توجه به افراد به مثابه مصرف‌كنندگان فرهنگ عامه به نتيجه مشابهي مي‌رسد (آدورنو، 1991 :بخش هشتم).

نتيجه‌گيري او در اينجا با نوعي پذيرش وسيع نسبت به ضرورت وجود نظريه‌اي كه بايد در پرتو پژوهش تجربي تصحيح شود، همراه است.

پژوهش مورد نظر او در اينجا پژوهشي است كه توسط انستيتو فرانكفورت درباره پوشش رسانه‌اي ازدواج پرنسس بئاتريس هلند با ديپلمات ارشد آلماني كلاوس فون امسبرگ صورت گرفت.
توقع پژوهشگران اين بود كه تماشاگران و خوانندگاني را بيابند كه نسبت به ايدئولوژي معاصر "شخصي‌سازي" سرسپردگي نشان داده باشند.

او اعتراف مي‌كند:  "من بايد با احتياط كامل بگويم كه اين توقعات بسيار ساده انگارانه بود. در واقع اين پژوهش چيزي جز يك نمونه واقعي از كتاب درسي نيست كه نشان داد چگونه تفكر انتقادي ـ نظري مي‌تواند هم از پژوهش‌هاي تجربي اجتماعي بياموزد و هم توسط اين پژوهش‌ها تصحيح شود. اين امر ممكن بود به كشف علائم گسست در آگاهي منجر شود... آنچه كه صنعت فرهنگ به مردم در اوقات آزاد آنها ارائه مي‌كند، از نظر من چندان شتاب‌زده نيست، بلكه پذيرفته و مصرف مي‌شود، اما با نوعي احتياط همراه است به همان گونه‌اي كه ساده‌لوحانه‌ترين نوع بينندگان سينما و تئاتر هم آنچه را كه مي‌بينند كاملاً واقعي قلمداد نمي‌كنند (آدورنو، 991 :270). به نظر مي‌رسد كه آدورنو به جاي يك نخبة فرهنگي مطلع نظري، اعتقاد خود را در گرو بلوغ انسان عادي (و احتمالاً زن) گذاشت تا فاصله انتقادي يا بدبيني خود را با توجه به بازنمودهاي فرهنگي حفظ كند، معهذا او در جاي ديگري از مقاله‌اش تحت عنوان "چطور به تلويزيون نگاه كنيم" (آدورنو، 1991 :بخش ششم) بر ضرورت پژوهشي‌هاي علمي اجتماعي تاكيد مي‌ورزد و مي‌گويد بايد مفاهيم چندلايه موجود در توليدات تلويزيوني را ساخت‌زدايي كرد تا مردم بتوانند به تلويزيون به گونه‌اي منتقدانه‌تر بنگرند. اين تلقي اخيراً درمطالعات فرهنگي رسانه‌اي جنبه غالب‌تري به خود گرفته است. ميشل دوسرتو(1984) در اثر تأثيرگذار خود به نام "تجربه زندگي روزمره" در تبيين بحث مقاومت؛ در برآورد مستدل خود از شيوه‌هاي زندگي مي‌گويد. تجربه زندگي روزمره، نوعي از منابع تاكتيكي را فراهم مي‌سازد كه بر اساس آن مي‌توان با شكل‌هاي ويژه‌اي از تفكر در برابر فرهنگ غالب ايستادگي كرد. آراي او در مطالعاتي منعكس شده است كه بر امكانات خلاقانه و مولد مصرف‌كنندگان فرهنگ عامه متمركز است. به عنوان نمونه در اين زمينه مي‌توان به مفاهيم عديده‌اي اشاره كرد كه سريال‌هاي كشدار تلويزيوني موسوم به ساوپ‌اپر براي مخاطبان خود دربردارند، اما اين اثر مورد بحث، در قياس با آدورنو و آثار مكتب فرانكفورت، فاقد بنيان مستحكم براي ارزيابي نقادانه فرهنگ حاكم است. انتقاد مشابهي را هم مي‌توان از آراي فوكو پيرامون ايده سازنده "حكومت‌گري" و فرهنگ به عمل آورد (فوكو، 1991). ديدگاه او براي به تصوير درآوردن جهات چندگانه قدرت/ دانش مفيد است به ويژه اينكه در اين ديدگاه از طبقه‌بندي "بالا به پائين" و يا "پائين به بالا" نيز پرهيز شده است. اين ديدگاه براي برآورد ميزان پراكندگي و انعطاف نيروهاي فرهنگي در دمكراسي‌هاي ليبرال و سرمايه‌داري مدرن متأخر؛ مناسب است. اما در عين حال اين ديدگاه بنيان كافي براي نظريه‌پردازي انتقادي به دست نمي‌دهد.

مفهوم كليدي هابرماس در بحث مربوط به جامعه گفتگويي ايده‌ال؛ نهفته است كه حكم پايه را براي انتقاد از تحريفات موجود در فرايندهاي فرهنگي نهادينه شده در گستره همگاني دارد. (هابر ماس، 1992). ايده‌هاي او در مباحث مربوط به صلاحيت نسبي پخش خدمات همگاني و در بحث‌هاي مرتبط با گستره همگاني و تنش‌هاي موجود ميان ارزش‌هاي سرگرمي/ لذت و ارزش‌هاي ارتباطات منطقي همواره نقش برجسته‌اي داشته است. يكي از انتقادات مطروحه عليه هابر ماس اين است كه او گمان مي‌كند گستره همگاني و رسانه‌هاي جمعي، شبيه به يك سمينار آكادميك گسترده است كه در آن كليدي‌ترين مسأله؛ جستجوي حقيقت از طريق ارتباط منطقي و بحث هوشيارانه است. اين موضع هابر ماس از چندين وجه مورد انتقاد قرار گرفته است. برخي از منتقدان اين موضع را نخبه‌گرايانه و دور از دسترس ارزش‌هاي زندگي روزمره مي‌دانند و اين در حالي است كه ادعاي او اين است كه بايد از ارزش‌هاي فرهنگ‌هاي عمومي در برابر استعمار از طريق نظام‌هاي بوروكراتيك صيانت كرد. متقدان ديگري كه منشأ انتقادات آنان به هابرماس، ايده‌هاي باختين درباره عناصر شورشگر كارناوالي فرهنگ عامه است، بيشتر بر شكل سرگرمي‌هاي عامه كه فرصت مقاومت عليه سلطه را فراهم مي‌آورد، تأكيد دارد.
  • مطالعات فرهنگي بريتانيا
برخي از انتقادات مرتبط باضعف‌ها و قدرت‌هاي مكتب فرانكفورت را به عينه مي‌توان در نخستين مراحل مطالعات فرهنگي بريتانيا نيز ديد. چهره‌هاي بنيانگذار مطالعات فرهنگي بريتانيا در دوران پس از جنگ‌ جهاني دوم ـ ريموند ويليامز و ريچارد هوگارت، -روشنفكران طبقه‌ كارگر- خود را منتقدان نخبگان فرهنگي متروپليتن و سخنگويان حاشيه‌هاي جامعه خود مي‌دانستند. با اين همه، اگر چه آنها مفهوم فرهنگ را تا آن حد گسترش دادند كه الگوهاي زندگي روزمره را دربربگيرد و در عين حال مفهوم مورد تبليغ مكتب فرانكفورت، يعني تقسيم فرهنگ به بالا ـ پائين را نيز رد كردند، اما انتقاد "صنعت فرهنگ" را كه مشخصه آن مدل‌ هاليوودي سرگرمي براي توده‌ها بود، حفظ كردند. اين امر به اين دليل رخ داد كه آنها دغدغه فرهنگ روزمره مردم را با نوعي نقد زيبايي شناختي از روندهاي فرهنگ توده‌اي تلفيق كردند كه هر دو در عرصه‌هاي سياست و اجراي فرهنگ نفوذ داشت. هوگارت برروي بررسي كميته پيلكينگتون در زمينه پخش راديو ـ تلويزيون كاركرد و دستيار دبير كل يونسكو شد. ويليامز هم به طور گسترده آثاري را درباره پخش راديو ـ تلويزيوني منتشر ساخت و بر مسائلي چون سياست عمومي نيز متمركز شد.
اين نسل پس از جنگ، در ارتقاي شكل‌هاي نوين‌تر از نقد فرهنگ عامه اگر چه به دنبال ردپاي منتقدان فرهنگي "فرهنگ توده" در قرن نوزدهم بود، اما در عين حال نه تنها تحت نفوذ ماركيسيت‌ها، بلكه تحت نفوذ مكتب فرانكفورت هم نبود. يك نقطه اتصال مهم در اين زمينه توسط اف.ار ليويس فراهم شد كه ژورنال نقد ادبي اسكروتيني را منتشر مي‌ساخت. ليويس در فاصله سال‌هاي 1932 تا 1953 ويراستار اين نشريه بود. عنوان نخستين اثر ليويس به خوبي گوياي اين نقطه اتصال است: تمدن توده و فرهنگ اقليت (ليويس، 1930). او و همكارانش از طريق برنامه شديدا انتقادي خود بر يك نسل از معلمان و دانشجويان تأثيرگذار شدند. او با همكارش دنيس تامپسون دامنه نقد انتقادي را به عرصه عمومي‌تري نظير تبليغات كشاندند (ليويس و تامپسون، 1933). قدرت نگرش آنها، صرف نظر از دامنه و كارايي آن، به اين امر باز مي‌گشت كه آنها نقد راديكال خود از فرهنگ "بالا" و بورژوازي را؛ همزمان به شكل‌هاي گوناگون فرهنگ عامه نيز تعميم مي‌دادند. بدبيني فرهنگي و نوستالژي براي فرهنگ ارگانيك قرن هفدهمي كه در آن فرهنگ "بالا" و فرهنگ "عامه" متحد يكديگر بودند از ويژگي‌هاي ديگر اين نگرش بود. به فرهنگ "عامه" معاصر با نوعي عدم علاقه نگريسته مي‌شد و به عنوان فرهنگي بيگانه ـ كه انگار به ديگران تعلق دارد ـ مورد ارزيابي قرار مي‌گرفت. تحول بعدي درمطالعات فرهنگي بريتانيا زماني صورت گرفت كه نسل پژوهشگران جوانتر و به طورخاص مركز مطالعات فرهنگي معاصر بيرمنگام، آن نگرش را كنار گذاشت و خود را درگير فرهنگ عامه ساخت. اما در اينجا هم در عين حال يك اتصال با نقد فرهنگ عامه قبلي وجود داشت و آن نخستين مدير مركز مطالعات فرهنگي معاصر بيرمنگام يعني ريچارد هوگارت بود.
نقش كليدي هوگارت به سادگي مي‌تواند مورد چشم‌پوشي قرار گيرد. آراي او غالباً تحت‌الشعاع چهره تئوريك، ريموند ويليامز و يا شخصيت مؤثر استوارت هال جانشين او در مركز مطالعات فرهنگي معاصر بيرمنگام بوده است. البته علت اين امر جدايي هوگارت از آكادمي و پيوستن او به يونسكو بود. اما كتاب او كاربردهاي ادبي (هوگارت، 1957) را بايد يك متن كليدي در تحول مطالعات فرهنگي بريتانيا به حساب آورد. نقش اين كتاب در اين تحولات همانند نقش كتاب‌هاي فرهنگ و جامعه (ويليامز، 1958). و انقلاب طولاني (ويليامز، 1961) بود. كتاب هوگارت هم اگر چه مثل منتقدين اوليه انگليسي حاوي نقد زيبايي شناسانه از گرايش‌هاي فرهنگ عامه بود (كه به آن در پاره‌اي از اوقات سنت "فرهنگ و تمدن" نيز مي‌گفتند؛ رجوع كنيد به بنت، 1981). و يا مثل هواداران ليويس در دوره معاصر به نقد زيبايي شناختي مي‌پرداخت، اما توجه اصلي آن بر فرهنگ طبقه كارگر بود كه خودش از آن برخاسته بود. كتاب هوگارت همچنين با بدبيني "فرهنگ و تمدن" درباره افول يا سقوط فرهنگ طبقه كارگر نيز عجين بود، هر چند كه وي عمدتاً افول فرهنگ طبقه كارگر از دهه 1930 را دنبال مي‌كرد و به فرهنگ عامه پس از دوران صنعتي‌شدن كاري نداشت. او معتقد بود فرهنگ موجود طبقه كارگر در دهه 30 محصول شيوه ساده و مستقيم كتاب‌ها و داستان‌هايي بود كه آنها خوانده بودند، حال آنكه فرهنگ جديد تجاري پس از جنگ در حال از بين بردن آن ارزش‌ها بود. منتقدان چپ‌گراتر مي‌گفتند هوگارت صرفاً به تبيين و ايده‌پردازي درباره فرهنگ گذشتة بخشي از طبقه كارگر ـ كارگران ماهر ـ مي‌پردازد كه با موقعيت طبقاتي خود كنار آمده‌اند. اعضاي جوانتر مركزمطالعات فرهنگي معاصر بيرمنگام با گرايش‌هاي موجود در فرهنگ عامه راحت‌تر بودند. اين امر به ويژة خود را در پرتو ظرفيت خرده فرهنگ‌هاي جوان در ايجاد يك آميزه ويژه از عناصر كهن و تازه فرهنگي كه باعث مقاومت در برابر همگرايي فرهنگ مسلط مي‌شد، نشان مي‌داد (هال و جفرسون، 1976).

اين نسل جوان همچنين به ايجاد نظريه‌هاي معاصر اروپايي ماركيستي نظير موارد مربوط به آلتوسر و گرامشي كه به ارتباط فرهنگ و قدرت مي‌پرداخت علاقه نشان مي‌داد و اين در حالي بود كه برخي از روش‌هاي آنالتيك ساختارگرايانه و نشانه‌شناختي نيز ـ سوسور، لوي ـ اشتراوس و بارت ـ طرف توجه آنها بود.

گرايش به نظريه‌هاي نئوماركيستي با نوعي طرد آگاهانه برداشت‌هاي كاهش‌گرايانه ماركيستي در قبال فرهنگ روساخت ـ زيرساخت نيز همراه بود. اين روند به طرزي قطعي به در مركزيت قرار دادن رابطه قدرت و فرهنگ در متن مطالعات فرهنگي منجر شد. آنها از آلتوسر مفهوم ايدئولوژي را گرفتند كه با خودمختاري نسبي زبان در نظريه نشانه‌شناسي سازگار بود. ايدئولوژي يك آگاهي غلط محسوب نمي‌شد، بلكه يك چهارچوب مفهومي بود كه انسان [عيناً] از شرايط مادي كه خود را در آن مي‌يافت، برداشت مي‌كرد، تجربه مي‌كرد و به تفسير مي‌پرداخت (ترنر، 1990 :26). به اعتقاد آلتوسر، نقش اصلي ايدئولوژي اين بود كه هر آنچه كه سياسي است را به طور نسبي به چيزي تغيير دهد كه در ظاهر عادي، جهاني و تغييرناپذير به نظر برسد. براي آنكه اين نظام معنايي، ساختارزدايي شود، بايد از طريق نشانه‌شناسي در بافت ساختارهاي سلطه تحليل شود. يكي از نمونه‌هاي خوب اين نوع از آثار، تحليل ساختارگرايانه اخبار تلويزيون به نام "نيشن وايد" بود كه توسط شارلوت برانسدون و ديويد مورلي (1978) صورت گرفت. تحليل اينكه چگونه اين برنامه خبري نوعي مفهوم مليت را ايجاد مي‌كرد توسط اين نويسندگان "ايدئولوژي ـ نقد" ناميده شد. اما همين مفهوم "نرم" ايدئولوژي هم دوران طلايي اندكي در مطالعات فرهنگي بريتانيايي ‌داشت (هر چند مختصات آن هنوز در اذهان برخي از منتقدان باقي مانده است، رجوع كنيد به اسميت، 2001 :156) و فضاي چنداني را براي اينكه افراد يا گروه‌ها بتوانند در قبال جهان و توليد معنا و تأثيرگذاري وارد عمل شوند، باقي نگذاشت. مقاله استوارت هال تحت عنوان "رمزگذاري و رمزگشايي در گفتمان تلويزيون" (هال، 1980). به لحظه دريافت (در تماشاي تلويزيون) همان اهميتي را داد كه پيش از آن به ساخت پيام داده شده بود. او سه موضع را در رمزگشايي پيام‌هاي تلويزيوني تشخيص داد: خواندن ترجيحي، موضع مبتني بر چانه‌زني و موضع مبتني بر مخالفت.
او در بخشي از بحث خود خاطرنشان ساخت كه پيام ممكن است چندمعنايي باشد، معناي آن به لحاظ تطبيقي، باز باشد، اما در مجموع، كثرت‌گرايانه يا اختياري نباشد.
و اين بخشي از چرخش مطالعات فرهنگي بريتانيا به سوي گرامشي بود. تأكيد اصلي در اينجا بر روند ديالكتيكي موجود در مبارزه براي هژموني بود كه طي آن گروه حاكم مي‌بايست با طبقات فرودست وارد مباحثه مي‌شد و نوعي انطباق را براي ارزش‌هاي طبقاتي مخالف، فراهم مي‌ساخت. اين امر باعث شد تا مركزگرايان به ويژه در عرصه پژوهش‌هاي ارتباط جمعي، امكان مقاومت و خلاقيت از سوي گروه‌هاي فرودست را در نظر بگيرند (كه بينندگان معمولي تلويزيون را نيز دربر مي‌گرفت. در نتيجه، لحظه ادراك و دريافت، مثل مورد تماشاي تلويزيون، در كانون مطالعاتي از اين نوع قرار گرفت. جلد دوم مورلي درباره "نيشن وايد" بر روي مخاطبان متمركز شد (مورلي، 1980). اين اثر حجم زيادي از موارد چندمعنايي را آشكار ساخت اما كمتر به مناسبات جبري ويژگي‌هاي گروهي نظير طبقه، نژاد يا جنسيت پرداخت.

يك پژوهش ديگر كه توسط دوروتي هابسون انجام شد و به سريال‌هاي طولاني تلويزيوني مي‌پرداخت حتي به اين نتيجه رسيد كه هر برنامه مي‌تواند چندين و چند برداشت داشته باشد كه مخاطبان منفرد به آن شكل مي‌دهند (هابسون، 1982). ترجيح وجوه تحليلي انسان‌نگارانه به ساختارگرايانه در مطالعات فرهنگي اخير بريتانيايي و نيز نگرش‌هاي پوپوليستي باعث شده است تا اين انتقاد شكل بگيرد كه مطالعات فرهنگي بريتانيا از مباني اعتقادي انتقادي "پروژه" اصلي فاصله بگيرد. (ترنر، 1990 :143). منتقدان به مقدمه شكل‌گيري لذت (از باختين) و كنش‌هاي روزمره (دوسرتو) تا مطالعات ديگري اشاره مي‌كنند كه اين حس را منتقل مي‌كنند كه انگار مصرف‌كنندگان فرهنگ عامه در فراسوي دسترسي ايدئولوژي قرار دارند.
طبق گفته گارنهام مطالعات فرهنگي در تمركز بر روي مقوله مصرف و درك و در تمركز بر نقطه تفسير درباره آزادي‌هاي مصرف و زندگي دچار اغراق شده است (گارنهام، 1995: 14) راه‌حل ارائه شده توسط اين منتقدان اين است: "مطالعات فرهنگي براي تحقق وعده‌هاي پروژه اصلي احتياج به بازسازي پل‌هاي خود با اقتصاد سياسي دارد كه آن را در مسير پيشروي سوزاند تا به لذت‌ها و تفاوت‌هاي پست مدرنيسم برسد." (گارنهام،::2:1995).
يكي از پاسخ‌ها به اين انتقادات اصرار بر اين نكته بوده است كه اگر مطالعات فرهنگي بايد اقتصاد را جدي بگيرد نبايد به كاهش‌گرايي يا تكرار مكررات باز گردد (گراسبرگ، 78:1995). نكته مورد بحث درست فهم شده بود. بر اساس آراي ديويد مورلي (1998) اين نكته همان تحليل مطالعات فرهنگي از ايدئولوژي نئوليبرال در دهه 1980 بود، به ويژه تاچريسم در بريتانيا به مثابه يك پروژه اقتصادي و سياسي كه براي موفقيت فرد به مجموعه‌اي از دگرگوني‌هاي فرهنگي وابسته بود و اين دگرگوني‌ها نه تنها به عرصه سازمان‌هاي اقتصادي بلكه به مقولاتي چون برداشت از خود، ذهنيت، ساخت "فرهنگ كسب و كار" و پذيرش شكل‌هاي زندگي شخصي بر پايه "خود كارآفرين" وابسته بود (رجوع كنيد به مجموعه كتاب‌هاي اوپن يونيوريستي، فرهنگ، رسانه‌ها وهويت‌ها كه استوارت هال ويراستار آنها بود به خصوص جلد اول، دوگي و ديگران، 1997).
پروژه فرهنگ، رسانه‌ها و هويت‌ها بيانگر نسبي نوع مطالعات فرهنگي بريتانيا است كه در آستانه چرخش قرن تكوين يافت.
پروژه مزبور هنوز "نقد ايدئولوژي" را در خود دارد اما بر روي مقولات مشخصي تمركز دارد و از آن جمله مي‌توان به نئوليبراليسم، راست‌جديد، ايدوئولوژي تاچريسم به مثابه مورد تاريخي تلاش‌هاي سياسي براي تحقق انواع گفتمان‌ها نظير "ميراث ملي"، "ارزش‌هاي خانوادگي" و "فرهنگ كسب و كار" تا تأثيرات ايدئولوژيك را در قالب جلب رضايت براي ايده‌ها و رويه‌هاي حاوي مناسبات خاص قدرت توليد كند (تامپسون، 1997 :18). از ديگر سو، دامنه مضامين و جهت‌گيري‌هاي نظري فراتر از مقوله "نقد ايدئولوژي" است و آنها را مي‌توان در نحوه ساماندهي ابزارها حول تحليل‌ها ديد: "مدار فرهنگ" و لحظات متشكله آن در بازنمايي، هويت، توليد، مصرف و مقررات‌گذاري.
هال در توصيف اهميت لحظه‌ نهايي مدار فرهنگ و مقررات‌گذاري نشان مي‌دهد كه چرا مطالعات فرهنگي بريتانيا به موضوعات مرتبط با حاكميت فرهنگي علاقه‌مند شده است:
اينجا مشخص مي‌شود كه چرا به طور خاص مركزيت فرهنگ در مسائلي چون مقررات‌گذاري اجتماعي، اخلاق و حاكميت راهبري اجتماعي در جوامع مدرن متأخر اهميت دارد. چرا بايد به مقررات‌گذاري در عرصه "گستره فرهنگي" اهميت داد و چرا مسائل فرهنگي به طرز فزاينده‌اي در كانون مباحث مرتبط با سياست عمومي قرار مي‌گيرد؟ در قلب اين پرسش، مناسبات فرهنگ و قدرت قرار دارد. هر چه فرهنگ "مركزي‌تر" مي‌شود، نقش نيروهايي كه به آن شكل ‌مي‌دهند و براي فرهنگ قانونگذاري مي‌كنند و بر آن حاكميت مي‌يابند، مهم‌تر مي‌شود. هر چه قدرت تأثيرگذاري بر شكل فرهنگ را دارد و مي‌تواند بر شيوه كار نهادهاي فرهنگي يا بر مقررات‌گذاري رويه‌هاي فرهنگي تأثير داشته باشد، نوع خاصي از قدرت را بر زندگي فرهنگي حاكم مي‌سازد (هال، 1997 :288).

هال سپس اين پرسش را مطرح مي‌سازد: آيا فرهنگ و تغييرات فرهنگي تحت تأثير اقتصاد، بازار، دولت و قدرت‌هاي سياسي و اجتماعي، به مفهوم اخص كلمه است يا اينكه بايد درباره مقررات‌گذاري فرهنگ و تغيير فرهنگي بر حسب روند جبرگرايي متقابل برخاسته از رفتارهاي ميان فرهنگ و اقتصاد و شرايط بازار كه متضمن نوعي جبر ضعيف‌تر است، عمل كرد. آيا هر كدام از اين شرايط، محدوديت‌ها و فشارهاي خود را اعمال مي‌كنند يا اينكه هيچكدام به تنهايي نيروي تعيين‌كننده نيستند. ترجيح وي البته همين مورد دوم است. با اين همه، كاربرد مفهوم پيوند از سوي هال، به عنوان پيش درآمد "سياست‌هاي پيوند" مورد انتقاد قرار گرفته است به طوري كه منتقدان بر اين باورند كه اين نوع از كاربرد مفهوم پيوند باعث مي‌شود تا روشنفكران صرفاً سياست‌هاي فرهنگي را به عنوان نوعي گفتمان "و مبارزه‌اي كه صرفاً در عرصه بازنمود جريان دارد" درك كنند. (بنت، 1998 :83).
يكي از نتايج تأثيرات فزاينده فوكو بر مطالعات فرهنگي، بروز جنبشي است كه در اجرا و سياست فرهنگي نقش گسترده‌تري را دنبال مي‌كند. توني بنت (جانشين هال در اوپن يونيوريستي) در اين زمينه مي‌گويد:
... ـ چشم‌انداز فوكويي بر اين باور است كه درگيري مؤثر روشنفكران در گستره فرهنگي بايد بر "سياست‌ جزئيات" استوار باشد، بر سياست‌هايي كه شامل شيوه‌هاي عمل مؤثر در ارتباط با برنامه‌هاي دولتي است، به ويژه در ارتباط با برنامه‌هايي كه به سازماندهي و مقررات‌گذاري مربوط مي‌شود (بنت، 1998 :84).
اين رويكرد فوكويي داير بر قرار دادن سياست فرهنگي در چهارچوب مطالعات فرهنگي هنوز با تأئيد جهاني مواجه نشده است (براي آنكه حداقل را گفته باشيم!). فردريك جيمسون بر اين باور بود كه حاميان او نمي‌دانند خوانندگان چپ آمريكايي تا چه حد در درك پيشنهادات او ضعيف هستند (جيمسون، 1993 :29). واكنش در ميان دنبال‌كنندگان مطالعات فرهگي بريتانيايي مختلط‌تر بوده است. جيم مك­گیگان (1996) در "فرهنگ و گستره همگاني" يك نگراني عمده را مطرح مي‌سازد و آن نكته اين است كه آيا روشنفكران منتقد "مي‌توانند عمل كنند و يا روشنفكران عملي مي‌توانند منتقد باشند". او روشنفكران عملي را كارگران فرهنگي مي‌خواند كه با شكلي از ارتباط و مديريت فرهنگي سروكار دارند و اين در حالي است كه امكانات دانش منتقدانه به خاطر نياز به دانش‌هاي شبيه به لقمه‌هاي آماده، از پيش رخت بر بسته است (مك­گیگان، 1996 :190).
واكنش بنت اين موضع را به موضع هابر ماس در طبقه‌بندي اقدام روشنفكران به دو كاركرد متفاوت نقد و كنش شبيه مي‌سازد، بي‌آنكه هيچ ابزار واقعگرايانه‌اي را در اتصال اين دو بخش به يكديگر ارائه دهد. او روشنفكراني را كه در تصميم‌سازي‌هاي عملي و اجرايي فرهنگي درگير هستند خرد انتقادي ديگر ديوانسالارانه نمايش مي‌دهد و يا اگر به زبان مكگوييگان سخن بگوئيم اين گروه دوم به اين نياز دارد كه از اسارت دانش‌هاي صرفاً حاضر و آماده نجات داده شود و اين كار از طريق قرار دادن آنها در معرض نارضايتي فرهنگي آن دسته از روشنفكران منتقدي امكان‌پذير است كه در خارج از نهادهاي رسمي قرار دارند. اين امر، باعث مي‌شود تا روشنفكران درون نهادهاي فرهنگي در موضع وابستگي به صلاحيت اخلاقي و منتقدانه‌اي كه درخارج از نهادهاي رسمي موجود است؛ باقي بمانند. در واقع، هيچ دليل الزامي وجود ندارد كه باور كنيم يك محقق كه برمبناي اعتقادات دروني خود عمل مي‌كند به لحاظ اخلاقي از يك مقام رسمي كه صفات شخصي‌اش را تحت سيطره وظايف اداري‌اش قرار داده، جاافتاده‌تر باشد. (هانتر، 1994 :163).
آنگونه كه بنت اظهارنظر مي‌كند، اين دو امر بازنمود جابجايي‌هاي اخلاقي ويژه‌اي است كه از طريق ديسيپلين‌ها و رويه‌هاي معنوي اعمال شده‌اند (بنت، 2000، 8). و بنابراين ممكن است تعهد اخلاقي افراد شاغل در سازمان‌هاي فرهنگي، از تعهد اخلاقي روشنفكران انتقادي خارج از اين نهادها، يا آنانكه در دانشگاه‌ها كار مي‌كنند، كمتر نباشد. براي اين ادعا مداركي وجود دارد كه نشان مي‌دهد كاركنان روشنفكر فرهنگي، مثل دست‌اندركاران جامعه هنري، مديران و متصديان پيشبرد سياست‌هاي مترقي، در تقويت تنوع فرهنگي و در گسترش مشاركت و آگاهي در بخش‌هاي مختلف جامعه نقش داشته‌اند.

كاهش توجه محض و منتقدانه به اجرا و سياست‌سازي فرهنگي در عرصه مطالعات فرهنگي، باعث شد تا اين قلمرو به منافع دراز مدت جامعه‌شناسي نزديك‌تر شود. اين امر به ويژه درباره جامعه‌شناسي سازمان‌ها كه يكي از نخستين عرصه‌هاي فرعي بود كه "چرخش فرهنگي" را تجربه كرد، بيشتر صدق مي‌كند. آنچه در دهه 1970 در سازمان‌ها "چشم‌انداز فرهنگي" ناميده شد (تامپسون 1975) نمادها و گونه‌هاي متفاوت خردگرايي در سازمان‌هاي مختلف را در تيررس توجهات خود قرار داد. طبق اين ديدگاه، "سازمان‌هاي فرهنگي" كه در ميان آنان سازمان‌هاي مذهبي نمونه بارز به شمار مي‌آمدند به دنبال كاربرد خردگرايي نمادين مقتضي در قياس با منطق ـ تجربه يا وسيله ـ هدف، در قضاوت پيرامون ساختارها و كاركردهاي سازمان خود بوده‌اند. در چنين سازمان‌هايي، يك تمايل دروني به سوي پديده خودنظاره نگري انعكاسي و عدم رضايت از مصالحه با ايده‌ال‌ها وجود دارد.
  • نتيجه
تاريخ اخير مطالعات فرهنگي، به ويژه نوع بريتانيايي با نفوذ آن در جهان يك داستان آموزنده است كه بازتاباننده تلاش‌هايي است كه درباره يك مسأله غامض صورت گرفته است. اين تلاش‌ها براي بسط منابع جديد براي نظريه انتقادي به وقوع پيوسته و البته براي دغدغه‌هاي جاري جامعه متأخر يا پست‌مدرن كافي و مرتبط بوده است. اگر قرار باشد تجربه مطالعات فرهنگي را به عنوان يك راهنما در نظر بگيريم، ممكن است راه پيش‌رو به رهاسازي تضاد هابر ماس ميان نقد و كنش فني بينجامد و بيشتر بايد به جاي آن بر پديده انتقادي و خودنظاره نگري انتقادي تكيه كنيم كه مي‌تواند در فرهنگ سازماني و سازمان فرهنگ وجود داشته باشد

منبع: برگ فرهنگ پاييز و زمستان 1389; جديد(22):46-59.[فایل پی دی اف مقاله]

Jan 10, 2012

آفکام در یک نگاه

برای دانشجویان درس رسانه‌های بریتانیا
ترجمه یونس شکرخواه:
اداره ارتباطات بریتانیا (آفکام) که 29 دسامبر 2003 تشکیل شد در واقع سازمان تنظم کننده مقررات رسانه‌ای بریتانیا است. آفکام تحت عنوان قانون ارتباطات بریتانیا مصوب 2003 (مصوبه پارلمان بریتانیا) فعالیت خود را آغاز کرد

آفکام بر فعالیت‌های ایستگاه‌های رادیویی، تلویزیونی، خطوط ثابت دوربرد تلفنی و موبایل و بر امواج رادیویی وسائل بی‌سیم (از امواج رادیویی تاکسی‌ها تا امواج مورد استفاده‌ها قایق‌ها) نظارت می‌کند.

آفکام که از طریق پول صنایع ارتباطی و اعتبارات پارلمانی اداره می‌شود و در برابر پارلمان بریتانیا پاسخگو است، می‌تواند نسبت به محتوای مضر رسانه‌ها، تعرض به حریم خصوصی و برخورد غیرمنصفانه رسانه‌ها با مخاطبان واکنش نشان دهد.

آفکام در موارد زیر به مقررات گذاری نمی‌پردازد:

- اختلافات مشترکان خدمات موبایلی با شرکت‌های ارتباطی
- قیمت‌های مرتبط با پیام‌های متنی موبایلی و مرتبط با زنگ موبایل
- محتوای تبلیغات رادیویی و تلویزیونی
- شکایات مرتبط با صحت محتوای مطالب بی بی سی و هزینه‌های مرتبط با حق اشتراک بی بی سی
- روزنامه‌ها و مجلات
  • نحوه تصمیم‌گیری در آفکام:
  • هیات (Board)
اصلی‌ترین پیکره تصمیم‌گیری در آفکام؛ هیات (Board) نام دارد و همین هیات است که تصمیمات استراتژیک را اخذ می‌کند.
هیات دارای یک رئیس غیر اجرایی، مدیران اجرایی (مشتمل بر مدیر کل اجرایی) و مدیران غیر اجرایی است. گردانندگان آفکام در واقع همین مدیران اجرایی هستند که در برابر هیات پاسخگو باید باشند.
  • کمیته اجرایی (Exco)
کمیته اجرایی، تیم ارشد اجرایی آفکام است که ماهانه تشکیل جلسه می‌دهد و مسئول تعیین مسیر سازمان و نظارت بر مدیریت آن است.
  • کمیته سیاست‌گذاری (PE)
مسئول تعیین دستور جلسات مقررات گذاری‌های مرتبط با آفکام است که به صورت هفتگی جلسه وقدرت تصمیم گیری هم دارد.
  • کمیته تخصیص طیف
این کمیته که هر دو هفته یکبار تشکیل جلسه می‌دهد بر ارائه باندهای فرکانس 800 MHz و 2.6 GHz از سوی آفکام نظارت دارد.
  • هیات عملکردها
هیات عملکردها بر قلمروهای عملیاتی درون آفکام نظارت دارد و به مشتریان خدمات مشورتی می‌دهد. نقش هیات عملکردها که بر عملکردهای مرکزی آفکام هم نظارت دارد، حمایت، هدایت و چالش با نحوه عملکردهای آفکام است. این هیات هر دو هفته یکبار تشکیل جلسه داده و مستقیما به کمیته اجرایی گزارش می‌دهد.
  • هیات محتوا
هیات محتوا کمیه اصلی هیات است و کیفیت و استانداردهای رادیو وتلویزیون را تعیی و اجرا می‌کند. این هیات از نظر نمیندگی کل ابریتانیا را نمایندگی می‌کند
  • کمیته‌ها
کار هیات آفکام و کمیته اجرایی سبق قانون ارتباطات (Communications Act) با اطلاع تعدادی ازهیات‌ها و کمیته‌های مشورتی به پیش می‌رود که از جمله می‌توان به پنل ارتباطات مصرف کنندگانو به کمیته‌های مشورتی انگلیس، ایرلند شمالی، اسکاتلند و ویلز و به هیات مشورتی طیف آفکام و کمیته مشورتی سالمندان و معلولان اشاره کرد
یکی از وظایف قانونی آفکام در نظر گرفتن تصمیمات و دیدگاه‌ها ومنافع کسانی است که در بخش‌های مختلف بریتانیا زندگی می‌کنند. عملکردهای آفکام از سوی یک مدیر ارشد در گلاسگوٰ کاردیف، بلفاست و لندن هدایت می‌شود

Dec 26, 2011

انتشار مجموعه مقالات سمینار فضای مجازی در یک کتاب

مجموعه سخنرانی‌های سمینار فضای مجازی؛ ملاحظات اخلاقی،حقوقی و اجتماعی که از سوی موسسه مطالعات آمریکای شمالی و اروپا برگزار شده بود، زیر نظر دکتر یونس شکرخواه در یک کتاب از سوی انتشارات دانشگاه تهران منتشر شد
به گزارش همشهری‌آنلاین علاوه بر مقدمه دکتر یونس شکرخواه بر این کتاب، مطالب زیر آمده است:

دیباچه پروفسور کاظم معتمدنژاد

- قاعده‌های اخلاقی در فضای مجازی و دو وجهی‌نگری: دو فضایی شدن مسائل اجتماعی و کد‌های اخلاقی- دکتر سعیدرضا عاملی
- شئون انسانی در فضای مجازی - دکتر شهیندخت خوارزمی
- فضای مجازی و نقض حریم خصوصی- دکتر محمدجواد محمدی
- توسعه حقوق و رعایت اخلاق در فضای سایبر - مهندس نصرالله جهانگرد و مهندس محسن پازری
- هویت در فضای مجازی - دکتر علی صباغیان
- تبیین قانون جرایم رایانه‌ای - مهندس رضا باقری اصل
- حقوق بین‌ الملل و راهبری اینترنت - دکتر فرهاد اعتمادی
- وب؛ کارکردهای اجتماعی و ملاحظات فرهنگی- دکتر حسین ابراهیم آبادی
-هرزه‌نگاری اینترنتی در ایران و نقش خانواده در کنترل آن - دکتر یونس نوربخش و محمد مهدی مولایی
- ابعاد اخلاقی جامعه اطلاعاتی، بررسی اسناد ژنو، تونس و اقدامات یونسکو (2010-2003) - دکتر یونس شکرخواه

مجموعه مقالات کتاب‌ یاد شده بیش از همه برای آنانی که به دنبال درک عمیق‌تر و دقیق‌تر مسائل و پیچیدگی‌های دنیای مجازی و ملاحظات اجتماعی و اخلاقی‌آن هستند کاربردخواهد داشت .به خصوص که در چند سال اخیر بحث‌هاو اتفاقات درازدامن و پرچالشی در زمینه مسائل حقوقی و اخلاقی فضای مجازی در جامعه ایران در گرفته است و هر از چند گاه نیز این ماجراها به وادی‌های قضایی و امنیتی نیز کشیده می‌شود.

مجموعه مقالات سمینار ملی فضای مجازی، ملاحظات اخلاقی، حقوقی و اجتماعی(1388 :تهران) / زیر نظر دکتر یونس شکرخواه/ ناشر: انتشارات دانشگاه تهران؛ چاپ اول 1390/ قطع وزیری جلد نرم/ قیمت:3600 تومان، 149 صفحه

Dec 15, 2011

ارزیابی ایرینا بوکووا از آینده یونسکو

یونسکو، فلسطین را به عنوان صد و نود و پنجمین عضو خود پذیرفت. در عین حال، این حرکت تاریخی، بحث‌های زیادی را همراه داشته است.
با وجود مقاومت شدید آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ فلسطینی‌ها به هدف خود رسیدند. اما برای آن، هزینۀ بالایی پرداختند.

طبق قوانین آمریکا، هر گونه کمک مالی به سازمان‌هایی که فلسطین را به رسمیت بشناسند، غیر قانونی است. به همین دلیل، واشنگتن بودجۀ سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی سازمان ملل متحد، یونسکو را قطع کرده و آن را با مشکلات مالی مهمی روبرو ساخته است.

یورونیوز با ایرینا بوکووا (Irina Bokova)، مدیر کل یونسکو، گفتگویی در مورد آیندۀ یونسکو دارد.

ایرینا بوکووا، مدیر کل یونسکو می‌گوید یکی از پیامد های قریب الوقوع، حذف کمک‌های مالی آمریکا است، که بدون شک، ما را دچار مشکلاتی خواهد کرد. اما پیامدهای گسترده‌تری وجود دارد، که شاید بیشتر سیاسی هستند. در این رابطه، بعضی ما را مورد ستایش قرار می‌دهند و بعضی ما را متهم می‌کنند. اجازه دهید اضافه کنم، موضوع پذیرش فلسطین از 22 سال پیش در دستور کار این سازمان بوده است. این مسئلۀ جدیدی نیست، اما ظاهرا، 107 کشور عضو، این بار تصمیم گرفتند که به نفع آن رأی دهند.

متن گفتگو با ایرینا بوکووا، مدیر کل یونسکو:
  • پیامدهای مالی این رأی چه خواهد بود؟ کسری بودجۀ یونسکو چه مقدار است؟
خوب، در نظر داشته باشید که ایالات متحده آمریکا، 22 درصد بودجه سالیانه یونسکو را تأمین می کند و همینطور، بین 15 تا 20 میلیون دلار بودجۀ اضافی در اختیار یونسکو می‌گذارد که در مجموع با 72 میلیون دلاری که همان بودجۀ 22 درصدی را تشکیل می‌دهد، حدود 100 میلیون دلار است. به علاوه باید از حذف بودجۀ 2012 اسراییل نیز صحبت کنیم. بنابراین ما مبلغ بسیار قابل توجه‌ای را از دست می‌دهیم و باید در ذهن داشته باشیم که ایالات متحده، بودجۀ کمک‌های سال 2011 را تأمین نکرده است. من پیامی برای کنگرۀ و مردم آمریکا فرستاده‌ام و تقاضا کردم در این رابطه تجدید نظر شود. امیدوارم که این پیام شنیده شود و کنگره این قانون را تغییر دهد تا ما بتوانیم کمک‌های مالی را دریافت کنیم.
  • پس امید ضعیفی وجود دارد که در پایان، یونسکو کمک‌های مالی ایالات متحدۀ امریکا را دریافت کند؟
  من امیدوارم.
  • برخی از پروژه‌هایی که ممکن است در صورت کسری بودجه تحت تاثیر قرار بگیرند احتمالا می‌تواند سیستم قضایی و آب رسانی در عراق باشد. این برنامه‌ها در معرض خطر هستند. آیا در مورد برنامه‌های دیگری که در خطر هستند و شما در جریان هستید، می‌توانید صحبت کنید؟
اول از همه، این برنامه‌ها بسیار مهم هستند، پایان رساندن این پروژه‌ها در هر دو مورد عراق و افغانستان به خطر افتاده است. شما به راحتی تصور می کنید که با 22 درصد کاهش بودجه، خصوصا که سال آینده با کسری امسال جمع خواهد شد و به 30 درصد خواهد رسید، اتمام این پروژه‌ها به خطر می‌افتند. من می‌خواهم یک نکتۀ دیگری نیز ذکر کنم که در مورد کار کمیسیون میان دولتی اقیانوس شناسی است. آنها کار بسیار مهمی انجام می‌دهند. در واقع هماهنگی تمام سیستم‌های هشدار سونامی را به عهده دارند. در اوائل سال جاری، هنگامی که زمین لرزه و سونامی فوکوشیما در ژاپن رخ داد، در کمتر از پنج دقیقه هشدار صادر شد.
  • برای بعضی، رای دادن و به رسمیت شناختن فلسطین، به نوعی سوء استفاده از قدرت از سوی یونسکو، تلقی می‌شود. به نظر شما، با چنین تصمیم‌گیری سیاسی، این سازمان فراتر از وظایف خود پیش نرفته است؟
ببینید، برای من تصمیم در این رابطه، دشوار است. این تصمیم از طرف کشورهای عضو بود. در این لحظات خاص، آنچه باعث تاسف است، همین انتقاد است و این تمایل که به همه چیز از بُعد این تصمیم سیاسی نگاه می‌شود و از تمام فعالیت‌های مهم دیگری که انجام می‌دهیم، صرف نظر می‌کنند.
  • یونسکو برنامه‌ای را آغاز کرد بنام "کلیک و اهدای کمک" برای اینکه مردم بتوانند از طریق اینترنت به یونسکو کمک مالی کنند، ولی به نظر این برنامه مورد استقبال قرار نگرفته و پول زیادی جمع نشده است؟
در مورد این برنامه، من به هیچ وجه انتظار جمع آوری میلیون‌ها دلاری نداشتم. اما موضوع مهم اینست که شهروندان به آنچه یونسکو در حال انجام است، کمک و همراهی می‌کنند. باید بدانیم که تأمین کمک‌ها و بودجه از طرف هر یک از کشورهای عضو، یک تعهد است که باید به آن احترام گذاشته شود و من هنوز معتقدم که ایالات متحدۀ آمریکا به این منظور، قانون را تغییر خواهد داد.
  • از جمله مأموریت‌های مهم یونسکو، کمک به ریشه کن کردن فقر، آموزش و آزادی بیان است، در این راستا، چگونه این سازمان به امیدها و چالش های بهار عرب، واکنش نشان داده است؟
ما بسیار مشتاق بودیم که بهار عرب به ثمر برسد. چرا که ما بر این باور هستیم که آرمان‌های آنها برای کرامت بیشتر به حقوق بشر و زندگی بهتر کاملا مشروع است و از همان روزهای نخست، برخی از این کشورها را در مسیر آزادی، مردم سالاری و نظم جدید در مقطع سیاسی و اجتماعی همراهی کردیم.

پروژه اول ما، آموزش روزنامه نگاران تونس برای گزارش دادن انتخابات بود. چرا که آنها فاقد بعضی تجربه‌هایی هستند که برای ما بسیار ساده بنظر می‌رسد. چند سال پیش نیز در عراق، با حمایت ایالات متحده آمریکا برنامه‌ها و کتاب‌های درسی کودکان را تغییر دادیم و متن آنها را از تعصبات و خصومت‌های فرهنگی، مذهبی یا ضد غربی فارغ کردیم. من فکر می‌کنم، بسیار مهم است که ما همین کارها را در مورد لیبی نیز انجام دهیم. و البته موضوعات مهم حفاظت از میراث فرهنگی، جلوگیری از سرقت اموال تاریخی، صادرات غیر قانونی، قاچاق اشیاء باستانی از کشورهایی همچون لیبی، مصر و تونس، مسئولیت‌های عظیم دیگری است که ما بر عهده داریم.
  • یونسکو به تازگی سنت‌های فرهنگی جدیدی به "فهرست میراث فرهنگی معنوی" خود اضافه کرده است. چگونه می‌توان از چیزی که ناملموس است، محافظت کرد؟
این سوال بسیار جالبی است و اجازه دهید بگویم که اصل حفاظت از میراث معنوی، از قارۀ آفریقا آغاز شد. اما به تدریج، کشورهای جهان به ارزش حفظ این میراث پی بردند. اینها به امر جهانی شدن نیز ربط دارد. تلاش برای حفظ و احترام به سنت‌های محلی، حتی سنت های جوامع بسیار کوچک، به آنها اعتماد به نفس و غرور بسیاری می ‌بخشد

Dec 14, 2011

رسانه‌هاي اجتماعي و پيشبرد حقوق بشر

يونس شکرخواه در نشست «رسانه هاي اجتماعي و پيشبرد حقوق بشر؛ چالش‌ها و فرصت‌هاي روياروي کشورهاي در حال توسعه» که به مناسبت روز جهاني حقوق بشر در کميسيون حقوق بشر اسلامي برگزار شد، با تاکيد بر انتخاب واژه مناسب، به بحث در زمينه چهار دسته رسانه‌هاي چاپي، الکترونيک، ديجيتال و آنلاين پرداخت.
به گزارش خبرنگار حقوقي خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين استاد ارتباطات معتقد است: در ايران روي رسانه‌هاي چاپي به خوبي کار شده و قوانين خوبي نيز به تصويب رسيده است اما به نظر مي‌رسد در اين قوانين «نبايدها» بيشتر از «بايدها»ست. حوزه دوم رسانه‌هاي الکترونيک هستند که راديو و تلويزوين را دربرمي‌گيرد.
وي با اشاره به اينکه حوزه سوم رسانه‌هاي ديجيتال هستند که الزاما آنلاين نيستند، خاطرنشان کرد: براي يک حقوقدان دانستن تفاوت اين رسانه ها مهم است. هر رسانه‌اي که محتواي صحبت را به صفر و يک تبديل کند ديجيتال محسوب مي‌شود.
شکرخواه ادامه داد: رسانه‌هاي ديجيتال زمينه ورود به رسانه‌هاي آنلاين است. رسانه‌هاي آنلاين جريان يک سويه ارتباط را به دوسويه تبديل کرده‌اند.
وي در ادامه توضيح داد: ارتباطات بين فردي ارتباطات چهره به چهره و افقي است در حالي که در رسانه‌هاي جمعي ارتباطات عمودي مطرح است و جاي فرستنده و گيرنده قابل عوض شدن نيست. اين نوع ارتباط، گسترده و انبوه است اما در سراسر وب جاي گيرنده و فرستنده قابل تعويض است. همه مي‌توانند براي همه محتوا توليد کنند.
اين استاد ارتباطات در ادامه درباره فيس بوک به عنوان يک فراهم کننده محتوا (content provider) صحبت کرد و به طرح اين سوالات پرداخت که چطور به يک شبکه اجتماعي پيشنهاد خريد 15 ميلياردي داده مي‌شود؟ در حالي که آگهي‌هاي اين شبکه بسيار محدود است چطور هزينه‌هايش تامين مي‌شود؟ چرا پتانسيل يک شبکه اجتماعي تا اين حد بالا مي‌آرود؟
وي در پاسخ به اين سوالات به موضوع مارکتينگ و استفاده‌هاي مختلف از داده‌هاي کاربران شبکه اشاره کرد و گفت: قيمت اين شبکه ها به خاطر پتانسيل بسيار بالايي که از نظر مارکتينگ (بازاريابي) ايجاد مي‌کنند بالا مي‌رود.
وي با اشاره به مباحث مطرح در خصوص نقش شبکه‌هاي اجتماعي در انقلاب‌ها خاطرنشان کرد: يک کارشناس ارتباطات مي‌داند رسانه‌هاي اجتماعي چه نقشي در پيام رساني و در عين حال در ايجاد سکوت ايفا مي‌کنند.

Dec 5, 2011

به بهانه مطبوعات ایرانی

از سمت راست: یونس شکرخواه، حسن نمک‌دوست، سید فرید قاسمی و فریدون صدیقی
 نمی‌دانم اگر سید فرید قاسمی نبود اصلا می‌شد ما از چیزی به نام تاریخ مطبوعات ایران حرف بزنیم یا نه؟
سید از عزیزترین رفقای من است و نزدیک به سه دهه است که او را می‌شناسم .
نثر خاص خودش را دارد؛ هر وقت می‌نویسد انگار سرسخت‌ترین سر ویراستار دنیاست؛ نسبت به متن خودش. سید حتی در زمانه‌ وب زده که متن‌های لوس پف کرده خریدار دارند؛ اندکی از فشرده نویسی مفید دست برداشته است. او یک مینیاتوریست است برای روزنامه‌نگاری این دیار؛ استحکام؛ ریز‌نگاری و دقت، شناسه‌ها و عوامل متنیت در آثار او هستند. انگار هر متنی برای او آخرین متن است و این خلاصه نویسی نه از سر واژه نداشتن؛ بلکه از سر تعهد ویژه او به غش نداشتن در معامله‌ای است که باید همیشه شریفانه بین او خوانندگان آثارش برقرار باشد. او با سختکوشی پیمان بسته و دلبسته نوشتن مانده است.

مطبوعات ایرانی (1389) تازه‌ترین اثر اوست که گزیده‌ای از مقالات، گزارش‌ها، یادداشت‌ها؛ سخنرانی‌ها و گفتگوهایی است که طی 10 سال داشته است (1389- 1380) و این همه به قول خودش "یک نظم‌دهی سردستی" است که شده است 123 نوشتار و گفتار.
البته مطبوعات ایرانی یک پیوست هم دارد که آثار دو دهه هفتاد و هشتاد سید را در خود گنجانده است:
مطبوعات (87 کتاب)؛ لوح فشرده (برگزیده نشریات دوره قاجار/ معرفی 56 نشریه)؛ مقاله و گزارش (740 مورد)؛ گفتگو (129 مورد)؛ سخنرانی (40 مورد)؛ پژوهش با تکثیر محدود (17 مورد)؛ طرح‌ها (59 مورد)؛ آثار بی‌نام (4 مورد)؛ کتب‌های با نام مستعار (5 کتاب)؛ کتاب‌های مشترک (2مورد)؛ مقدمه و یادداشت نویسی بر آثار دیگران (13 مورد)؛ آثار زیر نظر: فردی (39 اثر)؛ آثار زیرنظر: جمعی (20 اثر)؛ نمایشگاه‌ها (9 نمایشگاه) و طرح نمایشگاهی (یک نمایشگاه)
لرستان (15 کتاب)؛ مقاله (167 مقاله)؛ طرح‌ها (10 طرح)؛ مقدمه و یادداشت نویسی بر آثار دیگران (11 مورد)
و البته آثار سید فراتر از این‌هاست که در پی نوشت درباره آن‌ها توضیح داده است. به عبارت دقیق‌تر او طی دو دهه بیش از صد کتاب و هزار مقاله تالیف کرده است و بماند به کنار کارهایی که زیر نظر او جداگانه منتشر شده‌اند.
بعضی‌ها سید را فقط از طریق کتاب‌هایش می‌شناسند و حتی او را ندیده‌اند و بسیار طبیعی است که بپرسند او چطور این‌همه پرکار است.
من به گمانم به عنوان کسی که روزگارها با او داشته می‌توانم نکاتی را در این باره بگویم:

 بعضی‌ها خیال می‌کنند از سید سن وسالی گذشته است - از جمله یک پروفسور ایرانی مقیم آلمان که برای کاری به کتاب هفته آمده و خود سید فرید را دیده بود ولی موقع خداحافظی از من در راهرو پرسید که ببخشید اسم این آقا که در این اتاق بودند چه بود و من گفتم  سید فرید قاسمی؛ و مثل اینکه برق گرفته باشدش به من گفت آقای قاسمی تاریخ مطبوعات !؟؟ و دوباره پرید به طرف اتاق -
سید فرید قاسمی متولد 19 شهریور 1343 است.
اما من قسم می‌خورم که این بلند بالای لرستانی از نظر دأب و رفتار یک پیرمرد تمام عیار است و از این نظر به کسانی که او را فقط از طریق کتاب‌هایش می‌شناسند حق می‌دهم که گمان بببرند او کهن‌سال است.
او مردم‌دار؛ شنوا؛ سختکوش؛ امانتدار؛ متواضع؛ غم‌خوار؛ صنف شناس؛ اصیل؛ مکتوب و قدرشناس است.
سید سال به سال در مسیر تولید ادبیات برای عرصه ارتباطات این مرز و بوم به تدریج از نظر جسمانی تحلیل رفته است؛ اما سه چیز در او ثابت مانده است
 از سمت راست: سیدفرید قاسمی،مرحوم کیومرث صابری (گل آقا)،
یونس شکرخواه، پروفسور اولریش مارزلف، علی دهباشی
اول: خصلت آفرینش آثار اصیل و اوریژینال که انگار در تار وپود اوست.
دوم: دلسوزی‌اش برای هر که در این وادی تولیدی داشته است؛ برای آ‌نها که به مرزهای بازنشستگی پا گذاشته‌اند؛ دلسرد شده‌اند؛ در غبار فراموشی گم شده‌اند؛ امکانات مالی ندارند و ...... او نمی‌گذارد در سرای بی‌کسی آنها کسی به در نزند.
سوم: نه روشنفکر بی‌عمل است و نه عملگرای غیر روشنفکر؛ سید یک مومن ایران دوست است و از این نظر تکلیفش با زمین و زمان روشن است.
گاه می‌زند بیرون و چند صباحی در این نهاد و آن سازمان تقلایی می‌کند تا یک رویه فرهنگی و علمی را پایه‌گذاری و تثبیت کند و دوباره به خانه می‌رود و می‌شود مقیم آنجا. گاه ماه‌ها بیرون نمی‌زند؛ تلفن را می‌کشد و می‌رود سراغ فیش‌های نگاشته و نانگاشته. آنقدر می‌نشیند تا دوباره درد زانو و سینه به سراغش بیاید؛ کمی می‌آید بیرون و تا بهبودی نسبی طی طریق می‌کند بین دکه روزنامه فروشی محل؛ راسته انقلاب و کریم خان و دیدن دوستان نزدیکش تا باز فاز درونگرایی آغاز ‌شود.
اکثر آثار ارزشمند او؛ محصول دوره‌های خانه‌نشینی مطلق سید است. او در نوشتن به احدالناسی اطمینان ندارد و جا افتادن یک کامای ناقابل می‌تواند شما را در برابر عتاب او بنشاند. او وقتی تصمیم به نوشتن می‌گیرد؛ حتما به یک خلا تاریخی یا اطلاعاتی برخورده و لذا حتما وقف مطلق کار می‌شود؛ پس حالا فقط کمی تنقلات و چند باکس سیگار می‌تواند او را میخکوب خلق محتوا کند و در این لحظات منبعی هم نیست که فراهم نیاورده باشد و یا به آن‌ها سر نزند. کار را تا پای چاپ یک تنه پیش می‌برد. این را به عادت نمی‌گویم. او از دست نوشته تا چیده شدن تا تصحیح تا صفحه‌آرایی تا ....... تا پای ماشین چاپ و برش و صحافی همراه متن می‌رود.
آثار او عملا داده محض است و تقریبا عاری از صفت و توصیف. نمی‌شود هیچ کتاب و یادداشت او را سرسری خواند چرا که نخواندن هر سطر یا پاراگراف حتما با از دست دادن اطلاعات همراه است.
سید فرید قاسمی از نظر معرفی و به تصویر کشاندن دیروز و امروز پرتحول روزنامه‌نگاری ایران یک تنه کار یک دانشکده تخصصی را کرده است. کار او از جهاتی مرا یاد تیم مجله فیلم می‌اندازد که آنها هم در تولید ادبیات و درک سینما؛ حکم یک لشکر فرهنگی را دارند؛ اما سید یکی مرد جنگی به از صد هزار است.
سید فرید قاسمی نخستین مجله تخصصی در زمینه تاریخ مطبوعات را پایه گذاشت (پژوهشنامه تاریخ مطبوعات ایران - 1376) این پژوهشنامه 872 صفحه‌ای ترکیب دلچسبی از گفت وگو؛ سرگذشت؛ خاطرات؛ گزارش؛ پژوهش؛ یادبود و اسناد بود و نشان داد که وقتی یک روزنامه‌نگار کهنه‌کار به سراغ نگارش تاریخ پیشینیانش برود چقدر حرفه‌ای عمل می‌کند.
سید با هوشمندی تمام با درج خاطرات و خطرات این حرفه؛ ادبیات روزنامه‌نگاری را از قالب تخصصی حرف زدن و باشگاهی ساختن مفاهیم و مضامین؛ خارج کرد و با این شیوه روایی؛ ادبیات این حوزه را به عرصه عمومی کشاند و مردم عادی را با همین خاطرات و مخاطرات - که صد البته فقط بخشی از تکنیک‌های سید در تاریخ‌نگاری بود - با تاریخ مطبوعات آشنا ساخت و برکه مخاطبان روزنامه‌نگاری ایرانی را به دریا کشاند. شاید یکی از دلایل عمده نایاب شدن آثار سید و به چندین و چند چاپ رسیدن کارهایش - علاوه بر غنای مضمونی - اتکا به همین رویه‌ها باشد(نمونه‌اش کتاب قطور سرگذشت مطبوعات) و به گفته بیفزایم که خرید چشم بسته آثار او حکایت و رازی ندارد به جز میزان وثوق مخاطب به آثار این موثر. این اعتماد اصلی‌ترین علت فروش آثار سید است آن‌هم در زمانه‌ای که حتی رمان‌ها در حد هفتصد هشتصد جلد می‌مانند؛ و باز همین اعتماد و باور مخاطب؛ معنای دیگری ندارد به جز اینکه او در این زمینه به یک مرجع تبدیل شده است.
سید پایه‌گذار تاریخ شفاهی برای مطبوعات هم بوده است؛ راهنما بر کوره راه‌های‌ تاریخ این قلمرو گذاشته، فهرستگان نوشته و به احیای نشریات نایاب و کمیاب هم همت گماشته است و تک‌نگاری‌های او درباره نشریه‌ها و آدم‌های این عرصه بود که بار دیگر دلیل آشکاری شد بر اینکه چقدر هر مقوله این عرصه قابلیت کتاب شدن دارد؛ ما سنگ‌ها را می‌دیدیم وسید رگه‌های فیروزه را در پنهانی‌ترین لایه‌ها.
سید فرید قاسمی همچنین رویدادهای این پهنه را به صورت تقویم در آورد و تقویم مطبوعاتی‌اش را تا 81 منتشر کرد که بعد از یک دهه انتشار عقیم ماند؛ باز هم به دلایلی که می‌دانیم و می‌دانید.
او مشاهیر و مفاخر این وادی را هم در برابر ما نشاند تا دریابیم چه چهره‌های فرهنگی بزرگی؛ روزنامه‌نگار بوده‌اند؛ سید با این کارش واژه ژورنالیست را که غالبا از سر عناد به‌کار گرفته می‌شد تا اشاره‌ای باشد به سطحی نگری، دوباره معنا کرد و به آن با معرفی مفاخر این رشته عمق داد.
او یک تنه به تصحیح منابع هم پرداخت و با حاشیه نویسی بر آثار متقدمان این رشته؛ هم به آنان ادای احترام کرد و هم با پیوند زدن اطلاعات صحیح به آن آثار؛ بر حلاوت ثمرات درخت تاریخی این رشته افزود (مثل نمونه درخشان رساله رابینو).
کارهای مطبوعاتی‌ او از خبرنگاری تا سردبیری (از جمله سردبیری فصلنامه رسانه) و نیز مدیریت به یاد ماندنی‌اش برای سلسله متون آموزش روزنامه‌نگاری و مشاوره‌هایش برای کتابخانه ملی و برگزاری نمایشگاه‌های تخصصی‌اش درباره اسناد مطبوعاتی به خوبی به نقش ارزشمند او در پل زدن میان روزنامه و کتاب گواهی می‌دهد (نگاه کنید به آثار شناسی او در صفحات 690 تا 692 در همین مطبوعات ایرانی)
سید فرید قاسمی مثل برخی از پیشینیان این عرصه فقط یک رهگذر نبوده است که چند اثر از خودش به جا بگذارد و برود به دیار و عرصه‌ای دیگر. او عمرش را وقف تاریخ مطبوعات و روزنامه‌نگاری ایران کرده و نشان داده که این وادی تا چه حد وسیع و بی‌انتها است. تنوع آثار خود او در این زمینه شاهد بارز این ادعاست.
به گمان من بعید است فرد دیگری بیاید و سید زمانه روزنامه‌نگاری ایرانی شود؛ بی ‌تردید انجام این حجم سنگین از کار؛ صبوری می‌خواهد و فقط از راسخی مثل او برمی‌آید که چنین عمیق به پیکر تاریخ برش بزند. من بعید می‌دانم که حتی با استفاده از امکانات دیجیتال فعلی هم بشود چنین یادگاری بر تاریخ روزنامه‌نگاری نقش زد. شاید این نکته هم خالی از لطف نباشد که بگویم سید در کهنگی نماند؛ به فضای دیجیتال پیوست و همو بود که محمل‌های نوین معاصر را هم درک کرد و اولین لوح فشرده را (آسید! از ترس شما نگفتم سی دی!) برای تاریخ مطبوعات ایران تولید کرد.
و به این ترتیب بود که مورخ سختکوش ما جایگاه مطبوعات را در دایره‌المعارف‌ها باز کرد و فقر ادبی این عرصه را به غنا تبدیل کرد و امکان ارجاع دهی‌های فراوان و مستمر را برای علاقه‌مندان به روزنامه‌نگاری؛ برای پژوهشگران؛ برای دست‌اندرکاران و برای دانشجویان این رشته میسر ساخت و جایگاه مطبوعات را تثبیت کرد و حالا میزان ارجاع‌دهی به مطبوعات به مراتب از دو دهه پیش؛ بیشتر شده است.
خوشبختانه او بالاخره با مطبوعات ایرانی تصویری از خودش هم به دست داده است؛ هر چند هنوز آثاری از او هست که در اینجا فهرست نشده‌اند.
دعا می‌کنم کسالت فعلی سید هر چه زودتر برطرف شود و از تازه‌ترین مرحله عزلت نشینی هم کمی فاصله بگیرد؛ جانی دوباره و عزمی صدباره و باز در پای عرصه‌ای باشد که خودش زوایایش را ترسیم کرده است.
برای دست‌اندرکاران عرصه مطالعات رسانه‌ای؛ دست‌اندرکاران حرفه‌ای این فضا و دانشجویان ارتباطات و روزنامه‌نگاری هم یک توصیه دارم:
مطبوعات ایرانی را تهیه کنند چرا که این کتاب خودش تصویری موجز و فشرده از یک تاریخ است که دامنه‌های مضمونی‌‌اش به کرانه‌‌های معاصر این فضا هم کشیده می‌شود.
فکر می‌کنم حسن دیگر تهیه این کتاب هم این است که هی بی‌جهت به سید زنگ نخواهیم زد تا تاریخ‌ها یا نکات مختلف از مباحث گوناگون را از او بخواهیم. سید فرید قاسمی با این کتاب بیش از پیش در دسترس همه است.
مطبوعات ایرانی 800 صفحه است و نشر علم به بهای 18500 تومان آنرا روانه بازار کتاب کرده است

Nov 17, 2011

برافتادن در شأن دايناسور است

یادداشت علی اکبر قاضی زاده برای حسین قندی
راضي نبوديم ما كه موضوع بيماري حسين قندي رو شود. بيشتر به اين اميد كه خودش سرپا باشد و درباره دوره بيماريش مستقيم، همه را روشن كند. بخشي هم شايد به اين ملاحظه بود كه او را و خانواده‌اش را آزرده نكنيم. حالا اما روزگاري نيست كه بشود چنين رويدادي را پوشيده نگاه داشت.
بچه‌هاي دانشجو در مركز مطالعات و تحقيقات رسانه، در سال 84 يا 85 دسته ما را «دايناسورها» نام دادند و اين اسم روي گروه ماند كه ماند. اين نامگذاري چند شناسه داشت: دايناسورها بيش از نيم قرن عمر كرده بودند، پيشينه كار مطبوعاتي‌شان به دهه 50 شمسي برمي‌گشت و همه حالا تدريس مي‌كردند. گويا آن بچه‌هاي اسم‌گذار خصلت‌هاي آن جانداران دوره ژوراسيك را در اين گروه مي‌ديدند: درشتي، ترس‌آوري و از همه مهم‌تر در مسير برافتادگي بودن. فريدون صديقي، مهدي فرقاني، حسين قندي، يونس شكرخواه و صاحب اين ستون در اين گروه جاي دارند.
از سمت راست: شعبانعلی بهرامپور، حسن نمک‌دوست، حسین قندی، یونس شکرخواه، اکبر قاضی زاده، بهروز بهزادی، احمد توکلی و فریدون صدیقی
حالا جامعه و جامعه مطبوعاتي ما، بي‌هيچ تشويشي بيماري يكي از آن دايناسورها را تماشا مي‌كند؛ رفتاري كه با روانشاد دريايي، حسين پرتوي، محمد فرنود و ديگران پيشينه دارد. در جامعه‌يي كه براي بيماري يك نوازنده، يك هنرپيشه يا يك ورزشكار اهل قلم اشك بر چشم مخاطبان مي‌آورند، كسي حتي از برافتادن اين دايناسورها خبر هم نمي‌شود. گويا برافتادن رسم دايناسورهاست.

دايناسورها تربيت روزنامه‌نگارانه اصولي دارند. با بزرگاني دمخور بوده‌اند كه حالا وجودشان كيمياست. خود را خودشان ساخته‌اند و چون اين حرفه را جدي مي‌گيرند، انتظار دارند بچه‌ها هم چنين نگاهي داشته باشند؛ آن هم در عصر يخبندان.

از من بپرسيد مي‌گويم، احساس حسين وقتي او را از درس دادن در دانشكده ارتباطات دانشگاه علامه كنار گذاشتند، ترك برداشت. تدريس در دانشكده خيابان كتابي افتخار بزرگ او بود. انتظار داشت رييس دپارتمان، استادان بزرگ‌تر، دانشجويان يا نمي‌دانم شايد مطبوعات فرياد اعتراض برآورند؛ كسي به خود تكاني نداد. يعني كسي كه حرفش اثر داشته باشد، چيز مهمي نگفت. به من مي‌گفت بگذار يك ترم بگذرد، سراغم مي‌آيند. چند ترم هم گذشت. باز هم در سكوت. از سال 86 ناگهان احساس كرد بايد اندازه‌هاي دايناسوري خود را باز شناسد. بايد باور مي‌كرد اينجا بودن روزنامه اهميت دارد، نه كيفيت بودن آن. در جام جم هم كارش گره خورد و نشد بدون حاشيه، متن آن روزنامه را ترك كند. نظريه «روزنامه‌نگار/ غسال» گرچه در اساس قابل دفاع بود، تلخي گزنده‌يي داشت و جوانان اين حرفه را عليه او برانگيخت. از آن گفتني‌هايي بود كه نبايد گفت.

قندي كار مطبوعاتي را از كيهان هوايي آغاز كرد. گزارش «پرواز را به خاطر بسپار» كه بازسازي هنرمندانه‌يي از حمله به ايرباس ايراني بر فراز خليج فارس بود، در همان نشريه چاپ شد و خيلي صدا كرد. قندي با كنار هم گذاشتن نام و نشان قربانيان در فضاي يك پرواز بي سرانجام از آن حادثه سوگنامه‌يي تكان‌دهنده ساخت. اما انصاف اينكه سردبيري در ابرار در سال‌هاي پاياني دهه 60 و آغازين 70 بهترين دوران كار حرفه‌يي او بود. در ابرار هم گزارشي از كودكان عقب‌مانده ذهني نوشت (اينجا اشك هم ماتم مي‌گيرد) كه تصويري دلخراش از آن بچه‌هاي فراموش شده با رنگ‌آميزي كم نقص از كار درآمد. موضوع گزارش اما پرستاران آن آسايشگاه بود؛ نه ساكنان نگون‌بخت آن. در روزنامه اخبار هم كه در زمان خود خوب درخشيد، اثر خوبي گذاشت و اين روزنامه هم پايان تلخي داشت. همان دو جا بود كه سرانجام تيترهاي دو سطري (هم اندازه) را دوباره رواج داد. منطق اين بود: وقتي يك خبر دو محور مهم و پر كشش داشته باشد، مي‌توان آن دو محور را تيتر كرد؛ اما به شرطي كه در عمل هر دو محور همسنگ باشند و خود را اجبار نكنيم كه براي هر خبري دو تيتر بنويسيم. تيتر دو سطري در صفحه اول روزنامه به گرافيك صفحه لطمه مي‌زد و فضاي زيادي براي عناصر ديگر صفحه باقي نمي‌گذاشت. با اين همه در ابرار و ديگر روزنامه‌ها كه بود، نبوغ تيترزني قندي آشكار مي‌شد. در جامعه و توس جايگاهي و احترامي و عزتي داشت. در انتخاب هم از اول تا آخر ماند.
در زمينـــــه روزنامه‌نگــاري چهار كتاب نوشت: روزنامه‌نگــاري نوين (با همكــاري دكتر نعيم بديعــي)، روزنامه‌نگــاري تخصــصي، مقاله‌نويسي در مطبوعات و تخيل در روزنامه‌نگاري. تصور مي‌كنم پس از كتاب روزنامه‌نگاري دكتر معتمدنژاد، روزنامه‌نگاري نوين / بديعي/ قندي، پرشمار فروش رفت. كتاب آخري او اما با يك پرسش جدي مواجه شد: روزنامه‌نگاري و تخيل؟ جوهر حرف قندي قابل دفاع بود. اينكه روزنامه‌نگار بايد در نوشتن از خلاقيت‌هاي ادبي و قدرت فضاسازي براي رنگ‌آميزي سوژه بهره بگيرد. اما مگر مي‌توان عناصر عيني يك سوژه را به مدد خيال ساخت؟ نسل امروزي روزنامه‌نگار اين سرزمين به قندي مديون است؛ در اين نمي‌توان ترديد كرد. چندين صد روزنامه‌نگار جوان در دو دهه‌يي كه گذشت، زمينه‌هاي اصلي كار حرفه‌يي را از قندي آموختند و به كار گرفتند. كتاب‌هاي او راهنماي دانشجويان و علاقه‌مندان به اين حرفه بود و هست و از اينها گذشته، مثل حسين قندي در جامعه مطبوعاتي اين سرزمين، چند نفر را مي‌شود سراغ كرد؟ كاش خيلي داشتيم. دوستان حسين قندي خيال دارند تنهايش نگذارند. اما درد اين حرفه فقط قندي و پرتوي و فرنود نيست. وقتي گرد هم نشستيم تا راهي پيش پاي خانواده حسين بگذاريم، تازه به ياد آورديم كه اهالي مطبوعات يك چهارديواري از خودشان ندارند تا در آن جمع شوند و از همكار از پا افتاده يادي كنند؛ حامي و به فرياد رسنده، پيشكش! سيزده سال پيش و به مناسبت درگذشت جهانگير پارساخو نوشتم: «آسوده شد پارساخو از اين بيگاري هميشگي و همه عمر كه اگر روزي نتوانستي يا نخواستي كار كني، هيچ تنابنده‌يي يك كف دست نان به در خانه تو ندهد. راحت شد از اين حرفه كه همه عالم طلبكار تو باشند و تو از همه دنيا خجالت بكشي». حالا هم وضع همان است كه بود. آقايي به نام علوي وقتي تازه وارد بودم، از روي خيرخواهي به من گفت: در اين حرفه اميد نان نيست، بيم جان اما فراوان هست. خيال مي‌كردم قافيه مي‌سازد. يك بار ديگر خيرخواه ديگري در سال 67 به من پند داد: اين حرفه شيره جان آدم را مثل يك دانه انار مي‌مكد و بعد يك بار ديگر زير منگنه مي‌گذارد تا آن چند قطره باقي هم بيرون بيايد تا پوستي برجا ماند كه فقط در خور دور ريختن باشد. به قول سيد فريد قاسمي همين امروز اگر تمام روزنامه‌نگاران داراي بيش از 20 سال سابقه حرفه‌يي را يك جا گرد آورند و همه را معاينه كنند، به ندرت ممكن است در ميان آنان كسي را يافت كه كمتر از شش عارضه جدي بدني يا روحي داشته باشد. از آن سو كمتر كسي از اين لشكر تار و مار هست كه اگر خداي ناكرده تنش به ناز طبيبان نيازمند شد، بتواند دو، سه ميليون تومان خرج سلامت خود كند؛ ندارد كه بكند. بچه‌هايي كه ديروز به ما دايناسور نام دادند، امروز دايناسورچه‌هايي هستند و چشم برهم بزني دايناسور شده‌اند؛ خيلي طول نمي‌كشد. اهل اين حرفه اما بايد براي روزگار درماندگي خود فكري بكنند. كسي براي ما آستين بالا نخواهد زد. روزنامه‌نگاران به اين فكر كرده‌اند يك درمان ساده، امروز كمتر از 5 ميليون تومان خرج برنمي‌دارد؟ خبر داريد يكي از اهل اين حرفه را پس از نارسايي قلبي، در بيمارستان نپذيرفتند تا همكاران ديگر سر رسيدند و پول دادند تا بستري شود؟ خبر داريد جنازه همكار ديگري را بيمارستان نگه داشت و تا خرج بيمارستان را نگرفت، ترخيص نكرد؟ از حسين پرتوي خبر داريد كه گوشه خانه افتاده است و اهل خانه‌اش راه به جايي ندارند؟ خبر داريد خرج و برج زندگي خانواده گرفتاران اين حرفه را چه كسي بايد بپردازد؟ باز هم بنويسم؟ آخر حرفه‌يي به اين بي در و پيكري سراغ داريد كه ورود و خروج به آن چنين بي حساب و كتاب باشد؟ همين حسين قندي چند سال پيش به شوخي و جدي مي‌گفت: بايد دنبال يك شغل آبرومند‌تر برويم! يك روز هم در ميان دو كلاس به خنده به من گفت: من نمي‌دانم اين بچه‌ها به چه اميدي مي‌خواهند وارد اين شغل شوند. بگذريم؛ كه گذشتني هم نيست. ما هنوز هستيم و آرزو داريم حسين قندي دوباره به روزنامه و كلاس بازگردد؛ با آن قامت خدنگ و ظاهر هميشه آراسته و آن خنده هميشگي به قد و قواره جهان و جهانيان. به بچه‌هاي مطبوعات و آن انارهايي كه اگر بچلاني، هنوز آب دارند، اما عرض مي‌كنم: از ما گذشت و مي‌گذرد، به فكر فرداي خود باشيد؛ رسمش اين نيست. 
  • منبع: روزنامه اعتماد - پنج شنبه، 26 آبان 1390 - شماره 2312

حسین قندی دیگر تیتر نمی‌زند

جمعی از روزنامه‌نگاران و فعالان عرصه رسانه به پاس قدردانی از سال‌ها تلاش دکتر حسین قندی استاد و مدرس روزنامه‌نگاری بیانیه‌ای صادر کردند.
به گزارش ایسنا، در این نمابر که به امضای شعبانعلی بهرامپور، بهروز بهزادی، احمد توکلی، مجید رضاییان، یونس شکرخواه، مرتضی شیرازی، فریدون صدیقی، مهدی فرقائی، سید فرید قاسمی، علی اکبر قاضی زاده، محمود مختاریان و حسن نمکدوست رسیده، آمده است: سال‌ها تیتر زد، اما حالا خودش موضوع تیتر این نوشتار تلخ است. امروز همراهان دیرین‌اش برآنند تا بگویند: "ترا فراموش نمی‌کنیم".
 قندی ما با بیماری تلخ و مشکوک به "فراموشی" دست و پنجه نرم می‌کند و ما دست او را هرگز رها نمی‌کنیم. قندی، آن‌قدر نوشت و تیتر زد، تا در فضای روزنامه نگاری ما رشد کند و ببالد، مثل قند می‌نوشت و روزنامه نگاری می‌کرد. نفس می‌کشید و جا برای تنفس روزنامه‌نگاری این مرز و بوم،‌می‌گشود!
 آموختن و آموزش، دغدغه همیشگی او بود. بسیاری در دانشکده‌ها و در کلاس‌های پربارش، روزنامه نگار شدند، آموختند و برخی از همان‌ها، در صدر نشسته‌اند و پایه‌های روزنامه نگاری را نگه داشته‌اند.
تالیفات ماندگار و کاربردی او در روزنامه نگاری؛ در کنار اثرگذاری‌اش در بسیاری از روزنامه‌ها و مجلات،‌ از کیهان هوایی گرفته تا روزنامه‌های ابرار، اخبار، جامعه،‌ توس، انتخاب و جام جم از او یک روزنامه نگار چند وجهی ساخت.
 امروز با یاد همه آن اثرگذاری‌های یگانه،‌ لبخندها و جدی بودن‌ها، تیتر پایان این نوشتار را تقدیم روزنامه نگاران، اصحاب رسانه و دانشگاهی می‌کنیم تا بدانند به زودی نکوداشتی برای او برگزار خواهیم کرد.
 افزودن بر آن، امیدواریم به این بهانه، پایه و مبنایی برای جامعه روزنامه‌نگاران بنیاد نهیم تا در بزنگاه‌های رنج و نیاز، یاریگر اهل این حرفه باشیم، با این تیتر: همیشه همراه هم می‌مانیم
با آرزوی بهبودی و دعا برای سلامتی او

Nov 13, 2011

میم مثل مردمک؛ مثل محمد

یادداشتم برای فرنود  در روزنامه شرق شنبه 14 آبان 90
روی تخت یک بیمارستان، تنهاست در پاریس و به روزهایی فکر می‌کند که چشم همه ما بود در روزهای درد و در روزهای شادی.
یادم هست روزی که ایندیرا گاندی ترور شد او چطور و به چه شیوه‌ای خودش را به هند رساند و فردای آن روز با عکس‌های اختصاصی او یک گزارش تصویری زنده داشتیم از این رویداد؛ و در یادها مانده به جا عکس‌هایی که از فیدل کاسترو گرفت و از یاسر عرفات؛ دانیل اورتگا و معمر قذافی؛ از غیرمتعهدها و از المپیک و جام‌جهانی و رویدادهای هنری، از تسخیر سفارت آمریکا در تهران با یک سال تمرکز بر این رویدادها جهانی از آغاز تا پایان، از ماتم فلسطینی‌ها در بیروت و از شیعیان جنوب لبنان؛ از زمستان کردهای شمال عراق و کشتار شیعیان جنوب عراق و.... عکس‌های تکان‌‌دهنده‌اش از جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، از بمباران وحشیانه هواپیماهای عراقی علیه مردم بی‌دفاع بستان و آزادسازی خرمشهر یا عکسی از خود او که زیر این بمباران چگونه بی‌هراس از مرگ؛ تعهد تاریخی‌اش را به انجام می‌رساند و یا درخشان‌ترین عکسش، آن‌ رژه پر صلابت که در جای جای ایران؛ حمایتگرانه در قاب چشم‌ها نشست....
و باز یادم هست که چطور چاپ شدن عکس‌هایش از نخستین ساعات زلزله‌های رودبار و منجیل و بم در رسانه‌های بین‌المللی بیش از 60 کشور جهان و تاثیر به‌سزایش باعث شد تا موجی از کمک‌های مردمی به سوی شهرهای زلزله زده روانه شود.
او خوب می‌دانست چگونه با عمق جان در سوژه‌ها نفوذ کند و می دانست چطور می‌توان انسان‌ها را از طریق عکس در هر گوشه و کنار دنیا به تامل وادارد و کمک‌های بین‌المللی را با چاپ شدن عکس‌ها در رسانه‌های جهان به سوی کانون‌های زلزله زده سرازیر سازد.
محمد فرنود فتوژورنالیست پرتکاپوی تمام عیار به این‌ها بسنده نکرد، تجربه‌های گرانقیمت برخاسته از تلاش‌های سازنده‌اش را در قالب اصول عکاسی خبری و اجتماعی؛ بی‌دریغ به کلاس‌های دانشگاه برد تا نسل جوان مستعد ایران بی‌الگو نماند؛ آموخته‌های‌ حرفه‌ای‌اش را به کتاب‌ها و نمایشگاه‌ها در داخل و خارج سپرد و پای ایجاد نهادهای صنفی نشست؛ و سرسختانه کوشید تا به عکاسی خبری مطبوعاتی ایران در مقیاس‌های جهانی هویت دهد و بارها حاصل کارهایش را در قالب ویژه‌نامه‌هایی ستودنی‌ در سه دهه اخیر به کیهان داد؛ به اطلاعات به شرق؛ به همشهری و .....
کم حرف می‌زد؛ بیشتر عمل می‌کرد و عکس‌هایش فریاد این رویه‌ها بود. به مردی که قدرت عکس و عکاسی را می‌شناخت، اما به قواعد اداری و بوروکراتیک در روزنامه‌ها تن نمی‌داد و می‌گفت یونس زمان از دست می‌رود و می‌رفت و تا کاری را به اتمام نمی‌رساند بازنمی‌گشت؛ جوایز متعدد و مدرک درجه یک هنر دادند؛ اما باز هم ننشست و چشم به دوربین چسباند.
همسر هماره همراهش مریم را دیروز دیدم که با دکتری در حال مشورت بود. او مریم دیروزها نبود؛ گرد غم و خطوط گذر یک غم جانکاه بر پیشانی‌اش؛ نگاهم را تیره کرد؛ نرم و روان به واگویه پرداخت و خوب می‌دانست چطور باید مرا - بی‌آنکه بدانم و شوکه شوم- به تدریج در برابر تصاویری قرار دهد که این بار شکارش خود شکارچی بود.
عکس فرنود را که دیدم مریم هم با من گریست: یک چشم او را دوخته بودند.
حالا دیگر باید باور کنم که هر عکس روزنه‌ای رازآلود است رو به رازی دیگر که در چرخش هر روایتی؛ راه رازگشایی را هم مسدودتر می‌کند. دلم نمی‌خواست باور کنم که این عکس محمد باشد و راوی سکوت او در آن اتاقک بیمارستان؛ با چشمی دوخته شده؛ آن هم چشم راست، چشم دوربین، در محاصره پنجره‌های مسدود آن اتاقک - تا نور نبیند؛ تا مبادا به خاطر حساس شدن، خشک شود.
محمد پنج سال با میراثی که از یک منطقه آلوده به چشمش نشسته بود؛ مواجه بود؛ شاید رد پای یک زلزله و شاید هم ..... چه فرقی می‌کند؛ محصول صحنه‌هایی که باید بی‌محابا به آنها نزذیک می‌شد تا برای تاریخ ثبت‌شان کند. او بارها به دکتر رفت؛ حتی یک‌بار عمل شد که متاسفانه به علت عدم پاک‌سازی کامل سلول‌های آلوده؛ همه پلک درگیر شد.
چه یغمایی است این؟ دوختن چشم و ربودن نور از برابر مردمک مرد تمام عیاری که چشمان جستجوگرش آموخته دوربینی بوده است.
چشم دیگرش هم بسته بود، اما چهره‌اش اصلا خبر از خواب نمی‌داد؛ انگار از همه چیز فاصله گرفته بود تا بهتر ببیند در کجای جهان و بر آونگ عقربه‌های کدام زمانه؛ چنین تنهای تنها به دست باد سپرده شده است. شاید هم داشت جای خالی خودش را در میدان التحریر مصر می‌دید و خیابان‌های طرابلس.
برسون - پدر فتوژورنالیسم- می‌گوید در هر گزارشگری فتوژورنالیستی؛ عکاس مثل یک بیگانه به صحنه می‌نگرد؛ اما این بار او با چشمان بسته فقط و فقط به خودش می‌نگریست و این من بودم که بیگانه بودم؛ نمی‌دانستم رفیقم یک سال است درگیر توموری خطرناک است که چشم او را نشانه رفته‌ و او را روانه بیمارستان کرده است؛ من بر این گمانه بودم که شاید این بار هم مثل آن صدها بار دیگر، بی‌خبر رفته به لیبی یا به بحرین و تونس و بر می‌گردد مثل همیشه با هزارن فریم بی‌بدیل تا باز بنشینیم تا پاسی از شب و انتخاب کنیم از بین آن‌ها تا ویژه‌نامه‌ای شود برای این و آن.
- محمد! شب بم یادت هست؟
او سال پیش یک عمل سنگین و حساس هفت ساعته را تحمل کرده و زیر نظر مراقبت‌های ویژه هفتگی پزشکان بوده و برای آنکه میکروب به استخوان جمجمه تسری نیابد و منجر به تخلیه کاسه چشم نشود؛ دانه دانه سلول‌ها را از چشمش جدا کرده بودند و یک به یک به آزمایش سپرده بودند و هفته گذشته نیز دوباره آزمایش و..... مراقبت‌ها.
برای اینکار مجبور شده‌ بودند سه چهارم پلک را بردارند؛ و متاسفانه ماجرا هنوز به پایان نرسیده است؛ فرنود در این روزهای سخت منتظر جراحی دوم است و دارد به پشت سر نگاه می‌کند؛ به زلزله‌ها و سیل‌ها و جنگ‌ها و به مخاطراتی که او را از پا درنیاورد، او دارد پیامدهای تلخ‌ یک زندگی حرفه‌ای را با خود به همه جا می‌کشاند؛ مگر از سایه گریزی هست؟
او دارد مرور می‌کند رویدادهایی را که ما حتی تاب دیدنشان را در عکس‌ها هم نداشتیم.
ما هنوز مثل بیگانه‌ها ایستاده‌ایم؛ البته با چشمانی باز؛ از من رفیق سی ساله او تا آن‌هایی که او را فقط از طریق عکس‌هایش می‌شناسند. البته مثل همیشه استثناهایی هم هستند که بی‌هیاهو راه خود را می‌روند. من باید به عنوان یک دوست و همکار؛ سپاسگزار رئیس فرهنگستان هنر، علی معلم ارجمند باشم و سپاسگزار معاونت مطبوعات خارجی ارشاد که کارهایی کرده‌اند و دنباله ماجرا خواهند گرفت.
می‌گویند عکاسی شیوه‌ای از حس کردن است؛ شیوه‌ای از درک کردن و دوست داشتن و ما بی هر سه این‌ها ایستاده‌ایم.
عکاسی هنر دیدن است؛ و ما هنوز نمی‌بینیم؟ و سرمان بند است به تیتر و سوتیتر و فلاش و گوگل و ایمیل و فلان .... عکاسی ثبت حس است. بیائیم با ‌احساس در برابر این حادثه تلخ بایستیم.

بررسی وضعیت مرداک، غول​های رسانه​ای و روزنامه نگاری

برای درس رسانه‌های بریتانیا
" نام روپرت مرداک با القاب مختلفی گره خورده​، برخی او را امپراتور رسانه​ها می​دانند و برخی وزیر اطلاعات دنیای ارتباطات. طی چند​ دهه​ای که از رشد و گسترش امپراتوری او در عالم رسانه​ها گذشته جهان تغییرات مختلفی را پشت سرگذاشته​است، اما مرداک توانسته در دل این تغییرات همچنان پرچم امپراتوری​اش را سرپا نگهدارد و برای فتح قلمرو​های تازه برنامه​ریزی کند. آغاز امپراتوری او اگر چه در استرالیا و با مدیرت روزنامه پدرش رقم خورد اما در مدت زمانی نه چندان طولانی به حوزه​های مختلفی چون سینما، تلویزیون، شبکه​های ماهواره​ای، روزنامه​ها و مجلات کشیده شده و هم در قاره​های مختلف جهان شعبه​هایی پیدا کرده​است.
امپراتور اما مدتی است که در بریتانیا با چالشی تازه مواجه​ شده​است. شنود تلفن شهروندان بریتانیایی به اعتقاد برخی از تحلیلگران پایه​های حکومتش در دنیای رسانه​ها را لرزانده​است. اگرچه این اولین بار نیست که نام مرداک با یک رسوایی رسانه​ای گره می خورد اما شکل ماجرا با اتفاقات مشابهی که برای او رخ داده فرق می کند. او در این بحران هوشمندانه دست به تعطیلی هفته​نامه​ای زد که از نظر افکار عمومی مجرم شناخته می​شد. «نیوز آو د ورلد» در اثر فشار شدید افکار عمومی به دلیل شنود غیر قانونی با حکم قهرآمیز مرداک مواجه و از انتشار آن جلوگیری بعمل آمد، اما فشار​ها از روی مرداک برداشته نشد تا او و پسرش جیمز راهی مجلس عوام شوند و توضیح بدهند. پس از حضور او در مجلس عوام به نظر می​رسید که تب و تاب این رسوایی کمی فرو نشسته​است، اما این بار اتفاق دیگری افتاد. کارمندان سابق امپراتور اعلام کردند که مدیران شرکت در جریان فعالیت​های غیر قانونی آن​ها بوده​اند. این بار بیش از همه پای جیمز مرداک در میان است. پسری که مرداک حساب ویژ​ای روی او باز کرده و او را شایسته به ارث بردن امپراتوری​اش می​داند. حالا سوال اینجاست که این رسوایی چه تبعاتی می​تواند برای او داشته باشد؟
در کافه خبر میزبان دکتر یونس شکرخواه روزنامه​نگار و مدرس ارتباطات، هومان مجد روزنامه​نگار ایرانی ساکن آمریکا و دکتر علی گرانمایه​پور مدرس ارتباطات بودیم تا این ماجرا را از زوایای مختلف بررسی کنیم." متن کامل

Oct 23, 2011

تصاویر رسانه‌ها زیر فشار اینترنت

یک بحث درباره اخلاق حرفه‌ای به بهانه لیبی:
" آستانه برای منتشر کردن تصاویر دهشتناکی مانند تصاویر مرگ معمر قذافی با وجود اینترنت و رسانه‌های اجتماعی پایین آورده شده است، و دیگر مانند گذشته تصمیم‌گیری در این مورد در انحصار گروه کوچکی از روزنامه‌نگاران حرفه‌ای نیست.
به گزارش رویترز تکه فیلم ویدئویی حاوی تصاویر مرتعش از آخرین لحظات قذافی چنان پایان تاثیرگذاری برای نبرد چند ماهه بر ضد دیکتاتور سابق به حساب می‌‌آمد که بسیاری از ایستگاه‌های تلویزیونی در سراسر جهان اغلب بخش‌های این فیلم را پخش کردند.
نشان دادن تصاویر شخصی در سکرات مرگ در اتاق‌های خبر یک مورد ممنوع به حساب می‌آمده است، اما حتی این ممنوعیت در برابر فشار انتشار فوری اینترنتی- به مدد تلفن‌های همراه دوربین‌دار- و در دسترس بودن فزاینده تصاویر خبری خشن دارد کنار گذاشته می‌شود.
کلی مک‌براید، کارشناس اخلاق در مرکز آموزش روزنامه‌نگاری انستیتوی پوینتر در سنت پترزبورگ در فلوریدا می‌گوید: "در طول 10 سال گذشته استانداردهای جوامع به سمت امکان انتشار تصاویر وحشتناک‌تر گرایش پیدا کرده است."
به گفته او در حال حاضر در بسیاری از موارد سازمان‌های خبری مسئله عمده چگونگی انتشار یک تصویر با خشونت عریان، اما باارزش از لحاظ خبری، است، نه اینکه اصولا چنین تصویری را باید منتشر کرد یا نه.
ایوور گابر، استاد روزنامه‌نگاری سیاسی در دانشگاه سیتی در لندن در این باره می‌گوید: "دبیران خبر کاملا آگاه هستند که چنین تصاویری به هر حال در دسترس افراد قرار دارد."
  • تصاویر تاریخی
استیون بارت استاد ارتباطات در دانشگاه وست‌مینیستر لندن می‌گوید : "شکی در استفاده از این تصاویر وجود ندارد. این تصاویر بیانگر رویدادی به‌یادماندنی در تاریخ جهان بودند."
نشان دادن این فیلم به خصوص در لیبی و خاورمیانه اهمیت داشت، زیرا نبود چنین شاهد تصویری از مرگ بن‌لادن باعث شد بسیاری از مردم منطقه در مورد اینکه رهبر القاعده واقعا کشته است، ابراز تردید کنند.
حیات علوی، استاد مطالعات خاورمیانه در کالج جنگ دریایی آمریکا در نیوپورت ردآیلند در این باره می‌گوید: "بعید می‌دانم اکثریت لیبیایی‌ها و احتمالا مردم منطقه اعتراضی به پخش این تصاویر داشته باشند."
بسیاری از ایستگاه‌های تلویزیونی در اروپا و آمریکا هنگام پخش کردن ویدئوی مرگ قذافی هشدارهای روشنی درباره ناراحت‌کننده بودن تصاویری که قرار بود نمایش داده شود، دادند.
ایستگاه‌های تلویزیونی اصلی در اسپانیا و بلژیک پیش از پخش این ویدئو هشداری به تماشاگران ندادند، کانال آلمانی ZDF در برنامه خبری اصلی عصرگاهی‌اش چند تصویر از این ویدئو را نشان داد، و بعد اعلام کرد: "تصاویری دیگری هم وجود دارند، ولی ما قصد نداریم آنها را نشان دهیم- چرا که مسئله منزلت انسانی مطرح است."
هیچ روزنامه عمده‌ای در آمریکا تصاویر مرگ قذافی را در صفحه اول خود چاپ نکرد. از 424 روزنامه پیمایش‌شده بوسیله Newseum، یک موزه روزنامه‌نگاری در واشنگتن، تنها حدود دوجین آنها تصاویر نزدیک به مرگ یا پس از مرگ قذافی را در صفحه اول منتشر کرده بودند.
برعکس روزنامه‌های دیلی‌تلگراف، گاردین و سان در انگلیس این عکس‌ها را به صفحه اول فرستادند. وب‌سایت گاردین با یک مقاله در بخش نظرات - سرمقاله (op-ed) با عنوان "حتی معمر قذافی هم مستحق مرگی باحرمت بود" تعادلی در موضع روزنامه ایجاد کرد.
روزنامه کوریر دلا سرا چاپ میلان ایتالیا عکسی از قذافی مرده را که خون از سینه برهنه‌اش سرازیر بود، چاپ کرد. روزنامه دو مورگان در بروکسل بلژیک صفحه اول تابلوئیدش را با تصویری از قذافی آشفته در آستانه مرگ، با نقل قول "مردم عاشق من هستند"، پوشاند.
روزنامه‌های آلمان از تلویزیون ZDF هم محتاط‌تر بودند و تنها چند تصویر خون‌آلود از دیکتاتور سابق را چاپ کردند. صفحه‌های اول روزنامه‌های فرانسه تقریبا نصف به نصف میان رویه محتاطانه و رویه غیرمحترمانه تقسیم شده بود.
لوموند در پاریس عکس سیاه و سفید کوچکی را در صفحه دومش از جنازه نیمه‌برهنه قذافی که در شهر مسراته به نمایش گذاشته بود، چاپ کرد، در مقابل روزنامه ال پاییس در مادرید اسپانیا همان تصویر را در ابعاد بزرگ و به صورت تمام‌رنگی در صفحه اول چاپ کرد.
  • افزایش تحمل نسبت به تصاویر ناگوار
مک‌براید می‌گوید: "تحمل نسبت به تصاویر ناگوار به این علت افزایش یافته است که شمار افراد بیشتر از حد انتظار ما این تصاویر را روی اینترنت جستجو می‌کنند. بنابراین هنگامی که این تصاویر را بوسیله روزنامه‌ها منتشر می‌شوند، کمتر باعث برآشفتگی افراد حق به جانب می‌شود."
با این وجود به گفته او هنوز عامل اصلی کنترل‌کننده انتشار تصاویر تکان‌دهنده در رسانه‌ها واکنش مخاطبان است.
او می‌گوید مخاطبان آمریکایی کمترین تحمل را نسبت به تصاویر خبری حاوی خشونت عریان دارند، علیرغم اینکه میزان بالای خشونت در فیلم‌های سینمایی پذیرفته می‌شود. وضعیتی که به گفته مک‌براید تناقضی عجیب است.
با این که همه کارشناسان رسانه‌ای می‌گویند دبیران باید مجموعه‌ای از عوامل را هنگام تصمیم گیری برای انتشار تصاویر دارای خشونت عریان در نظر داشته باشند، بنت تاکید می‌کند که عامل اصلی در هر ارزیابی اخلاقی قصد سردبیر برای انتشار این تصاویر است.
او می‌گوید: "اگر قصد سردبیر غلوکردن، به حداکثر رساندن تکان‌دهندگی و دهشت باشد، کاری غیرقابل‌قبول است."
سردبیران باید این سوال را مطرح کنند که ارزش خبری تصویر چقدر است، آیا انتشار این تصویر به هر نحوی مخاطبان نشریه آسیب می‌زند و اینکه آیا نشریه می‌تواند مطالب جایگزینی برای انتشار پیدا کند که نگرانی‌های اخلاقی کمتری برانگیزد.
او می‌گوید: "عوامل بسیاری وجود دارد که از یک نشریه تا نشریه دیگر متفاوت هستند و مشکل است قواعدی را برای چگونگی برخورد با این تصایر نوشت. اتاق‌های خبر باید در معرض این روند پرسش قرار گیرند و خودشان پاسخ را پیدا کنند." منبع

Oct 11, 2011

تصمیم خانه شماره 10

 تامین کننده خدمات اینترنتی انگلیس قرار است در آینده دسترسی به پایگاه‌های اینترنتی دارای محتویات مستهجن را مسدود کند.
شبکه خبری او ار اف اتریش گزارش داد، این اقدام در توافقنامه دیوید کامرون، نخست وزیر انگلیس با بنیاد خیریه اتحاد مادران (Mothers Union charity) در نظر گرفته شده که در خانه شماره 10 بحث و امضا می‌شود.
در صورتی که کاربری بخواهد به چنین سایت‌هایی مراجعه داشته باشد، باید ابتدا سرویس دهنده اینترنتی را در جریان بگذارد.
بریتیش تلکام، اسکای، تاک تاک و ویرجین، (BT, Sky, TalkTalk and Virgin) تامین کننده اینترنت انگلیس قرار است توافقنامه را امضا کنند.
دلیل مسدود کردن این پایگاه‌های اینترنتی حفاظت از کودکان است. علاوه بر این، والدین می‌توانند از پایگاه‌های اینترنتی که محتویات مستهجن داشته باشند، شکایت کنند.

Oct 8, 2011

دگرگونی در پلتفرم وبلاگی گوگل

بلاگر، پلتفرم وبلاگی گوگل با فضایی متفاوت با عنوان داینامیک ویوز(Dyanmic Views) اکنون در دسترس قرارگرفته است. 
این پلتفرم که هفت شیوه نمایش بلاگ را امکان‌پذیر می‌سازد هنوز برای شخصی سازی تکمیل نشده است.
به محض اینکه این اتفاق بیفتد امکانات قبلی دات در اختیارتان قرار خواهد گرفت.
داینامیک ویوزبه شکل کاملا متفاوتی در یک مسیر اسکرول بی‌پایان قرار می‌گیرد. 
اگر می‌خواهید از داینامیک ویوز استفاده کنید به بخش تمپلیت در داشبورد بروید و بقیه کارها با چند کلیک ساده به پایان می‌رسد.
برای این پلتفرم از تازه‌ترین تکنولوژی‌های وب  (AJAX, HTML5 and CSS3) استفاده شده است. اسامی این ویوها عبارتند از:
  Timeslide - Snapshot - Sidebar - Mosaic - Magazine - Flipcard - Classic

Oct 6, 2011

بی‌ بی سی کوچک می‌شود

بی بی سی اعلام کرد برای کاهش بیست درصدی بودجه این شبکه در راستای طرح‌های ریاضتی دولت انگلیس، حدود دو هزار کارمند خود را تعدیل می‌کند.
مارک تامپسون (Mark Thompson) مدیر کل بی بی سی که از سال 2004 به این سمت منصوب شده است به کارمندان خود گفت: بی بی سی در نظر دارد در پنج سال آینده 670 میلیون پوند (یک میلیارد و سه میلیون دلار، هفتصد و هفتاد و هفت میلیون یورو) صرفه جویی کند اما هیچ یک از برنامه‌های آن  به طور کامل قطع نمی‌شود.
بکتو (Bectu) اتحادیه تکنیسین‌ها معتقد است: "تامپسون کارها و بی بی سی را تخریب می‌کند".
تعدیل 2000 نیرو در بی بی سی که  20000 کارمند دارد از سوی مدیرکل آن در پوشش عبارت "اول کیفیت" (DQF)  صورت می‌گیرد. اما گری موریسی (Gerry Morrissey) دبیرکل بکتو، اقدام تامپسون را "اول تخریب کیفیت" خوانده است.
به گزارش خبرگزاری فرانسه از لندن، رهبران اتحادیه‌ها در انگلیس درباره برپایی اعتصاب هشدار داده‌اند و روسای سابق بی بی سی نیز کاهش بودجه این شبکه را محکوم کردند.
تامپسون گفت: "ما باید طرحی را در بی بی سی پیشنهاد کنیم که از هر جهت به لحاظ ابعاد کوچکتر باشد، به تعداد کمتری از نیروی کار نیاز باشد و بودجه کمتری صرف کند اما تمرکز برنامه‌های بی بی سی در حقیقت باید بر مهم‌ترین موضوعات مورد توجه مردم معطوف باشد"
بی بی سی اعلام کرد: "این صرفه جویی ما را با بزرگترین تغییر در تاریخ فعالیت این شبکه مواجه می‌کند."
این شبکه اعلام کرد دو هزار کارمند بی بی سی تا سال2017  تعدیل و  هزار کارمند دیگر هم از لندن به سالفورد در شمال غربی انگلیس منتقل می‌شوند.
تامپسون هشدار داد اگر بی بی سی مجبور باشد تعدیل‌های بیشتری را صورت دهد نمی‌تواند اعتبار خود را حفظ کند

Sep 23, 2011

دردسرهای کن لوچ بودن

برای درس سینمای بریتانیا:
گوشه‌ای از دردسرهای کارگردان برجسته انگلیسی: کن لوچ (زاده ۱۷ ژوئن ۱۹۳۶).
فيلم مستند او به نام نجات كودكان که در سال 1969 آن را براي يك موسسه خيريه ساخت، پس از 40 سال مجوز پخش گرفت
Cinema: Ken Loach Season BFI, South Bank
این هم لینک گفتگوی چند شب پیش او در برنامه هارد تاک:
Ken Loach: Rioters were 'working class kids without work'

Aug 9, 2011

اینفوگرافی امپراتوری مرداک

اینفوگرافی امپراتوری روپرت مرداک را اینجا ببیند